پوزيتيويسم، اصالت وضع، اصالت تحصّل، تحصّل
گرايي يا اثبات
گرايي، به رغم داشتن ريشه
هاي كهن و ديرينه، شهرت خودر را با نام پوزيتيويسم منطقي به دست آورده است و با همين نام با حركتهاي جهشي خود، دورهاي هر چند كوتاه از انديشه فلسفي در مغرب
زمين را به خود اختصاص داده است.
مهمترين، بلكه تنها بحث قابل توجه اين مكتب، معرفت
شناسي است كه جداي از نام و شهرت اين مكتب، تأثيرات بسياري بر انديشة فلسفي مغرب
زمين نهاده است و به گونه
اي پراكنده، در انديشه فلسفي مشرق
زمين نيز ردپايي از آن به چشم ميخورد؛ به ويژه برخي از تعابير و روايتهاي آن، در حال استحكام بخشيدن به اصول و بنيادهاي فكري خويش و متأثر ساختن ساختارهاي فلسفي ـ كلامي ناهمگون است.
معناي «پوزيتيو»
«پوزيتيو» به معناي بسيار قديم و متداول آن، در مقابل معاني خيالي و موهوم و فرضي و به معناي افكاري كه داراي قطعيت علمي و مابازاء خارجي باشد، به كار برده شده است.
آنچه خيالي و فرضي و موهوم باشد، غيراثباتي است يا «پوزيتيو» نيست و چون عالِم واقعگرا كه معلوماتش علمي، يقيني و داراي مابازاء عيني است، پوزيتيويست است، هر كه پوزيتيويست نباشد، وهمگرا و خيالگراست و معلوماتش موهوم، مشكوك و فاقد مابازاء عيني است.
به گفته اگوستكنت به كسي اهل تحصّل (پوزيتيويست) گويند كه زندگي خود را كمتر به دست اوهام و خيالات و كمالات مطلوب غير قابل وقوع و منفيبافي سپرده، اوقات خود را بيشتر به افكاري مصروف دارد كه نفع و فايده و ثمره واقعي و عملي بر آنها ترتّب پيدا كند.
ويژگي اخير، مبناي انديشه فلسفي پراگماتيستي است.
جداي از ديگر گفتههاي آنان، فلاسفه غير تحصّلگرا (غير پوزيتيويست) با همه تفاوتهايي كه با يكديگر دارند، در پنداري بودن و بيفايده بودن افكار، مشترك و همانندند. همچنين آنان كه درباره اموري انديشه روا ميدارند كه مابازاء عيني ندارد، عمر به بطالت ميگذرانند و بالاخره اگر منظور آنان را از قطعيت كه همان تجربي بودن است، دريابيم، بايد همه فلاسفه غير تجربي و پيروان اصالت عقل را وهمگرا بدانيم كه انديشهورزي آنان هيچگونه سودمندي در پي ندارد، بلكه انديشهورز نيستند.
در همين باره، اميل ليتره (1801 ـ 1891) يكي از پيروان كنت ميگويد: اصل اساسي علم تحصّلي (پوزيتيو) شناخته شده است و آن اين است كه هيچ واقعيتي به صرف نظر عقلي نميتواند اثبات شود. حوادث عالم را به رجمالغيب نميتوان پيشبيني كرد. هر بار كه ما در زمينه موجود به استدلال ميپردازيم، بايد مقدمات استدلال ما از تجربه استنباط شده باشد و نه از خصوص ادراك عقلي خودمان. علاوه بر اين، نتيجهاي كه از تمام مقدمات گرفته ميشود، ظنّي است و نه يقيني و اين نتيجه، متيقّن نميشود مگر اينكه آن را به استعانت مشاهدهاي مستقيم، مطابق با واقعيت بازيابيم.
پيداست كه نظر بنيانگذاران پوزيتيويسم، تعريف منطقي آن نيست تا اجزاي آن مورد بررسي دقيق قرار گيرد. در غير اين صورت، چيزي در تعريف گفته نشده، مگر اينكه به راحتي خدشهپذير است. از مجموع گفتههاي بنيانگذاران و شارحان نخستين پوزيتيويسم به دست ميآيد كه انكار هر نوع اصل عقلي (حتي اگر از بديهيات و ضروريات باشد) از لوازم جداييناپذير اين مكتب است. بنابراين، انكار وجود خدا، روشنترين آموزه آن است؛ اگر چه انكار ايمان، دست كم از ديدگاه مؤسس آن، از لوازم اين مكتب نيست.
وي ميگويد: همين نكته نشانه اين است كه در ديدگاه پوزيتيويستي، براي ايمان جايي ميتوان يافت؛ اگر چه اين ايمانِ وراي تجربه در نظر او، نميتواند متعلق شناسايي عقلي ما واقع شود. از اين رو، اصالت تحصّل كنت دقيقاً برابر با اصالت تجربه نيست. براي نمونه، اصل عدم تبدل قوانين طبيعي كه فراتر از حدود آگاهيهاي تجربي است، مورد توجه و قبول او بود. ايمان وي، نه به هر چيزي است كه نسبت به او هيچ معرفت مستقيمي نداريم، بلكه مبتني است بر تجربهاي كه ما نسبت به موجودي داريم كه از ما بينهايت برتر است؛ آن موجود، همان انسانيت است.
شايد به خاطر نابرابري دقيق پوزيتيويسم كنت با اصالت تجربه محض است كه چنان كه گفته خواهد شد، مباني پوزيتيويسم در دوره جديد را كه پسوند منطقي نيز به خود گرفته است، برگرفته از كنت و هيوم ميدانند؛ يعني اصالت تجربه آن را از كنت نميدانند.
در هر صورت، پس از كنت، پيروان و شارحان پوزيتيويسم، به طور كلي، ثبوت هر امري بيرون از تجربه را انكار كردند و شناسايي را به قلمرو فيزيكي ـ شيميايي منحصر شمرده، بازگشت ديگر علوم و آگاهيهاي انسان را به آن دانستند و گمان كردند كه تنها به كمك علوم واقع در اين قلمرو است كه ميتوان به پرده برداشتن از معماهايي كه در گذشته، طرفداران مابعدالطبيعه در جستوجوي حل آن بودند، نايل آمد. مذهب تحصّلي به اين معني است كه به نام «اصالت علم» خوانده شده است و هواداران اين مذهباند كه در سر، اين خيال عجيب را ميپرورانند كه در مورد انسان نيز به تأسيس و تدوين علمي بلاانسان بپردازند.
شكل تحوّل يافته اين مكتب، بعدهابه نام «پوزيتيويسم منطقي» خوانده شد. پوزيتيويسم منطقي، نامي است كه بلومبرگ و هربرت فايگل در سال 1931 به مجموعهاي از افكار «حلقه وين» داده بودند. ديگر نامهاي آن، اصالت تجربه سازوار، اصالت تجربه منطقي، اصالت تجربه علمي و پوزيتيويسم نوين منطقي است.
پوزيتيويسم منطقي
بحث را با تاريخچه پوزيتيويسم منطقي آغاز كرده، آنگاه به ريشههاي آن، به ويژه پوزيتيويسم كنت اشاره ميكنيم. پوزيتيويسم منطقي غالباً از روي مسامحه و توسّع، به گونهاي اطلاق ميشود كه شامل فلسفههاي تحليلي و زبان عرفي كه در آكسفورد و كمبريج به وجود آمده و رشد يافته است نيز ميشود.
تاريخچه
پوزيتيويسم منطقي كه در آغاز با تحليل منطقي علم سروكار داشت، درستي و سازواري متافيزيك و فلسفه سنتي را انكار ميكند. نقش و تأثير اين مكتب كه تا دهه 1950 پيشرو در فلسفه علم بود، امروزه به طور خاص در شيوه تفلسف است و توجه ويژهاي به تحليل انديشه علمي و نتايج به دست آمده از پژوهش علمي درباره منطق صوري و نظريه احتمالات دارد. اين فلسفه به اصول بنياديني چون اصل اثباتپذيري، برآيندهاي آن، ساختار منطقي نظريههاي علمي و معناي امكان احتمال ميپردازد.
پوزيتيويستهاي منطقي، خود را پيروان اصالت تجربه قرن نوزدهم كه اوج آن در تعاليمضدمتافيزيكي و علمگرايانه ارنست ماخ نشان داده شده است، ميشمردند.
شليك (1882ـ 1936) كه در دانشكاه برلين، از شاگردان ماكس پلانك بود، با آشنايي با روشها و معيارهاي پژوهش علوم طبيعي، دچار سرخوردگي از مفاهيم معرفتشناسي نوكانتي و پديدارشناسي ادموند هوسرل گرديد. وي كه از سال 1922 به استادي كرسي فلسفه دانشهاي استقرايي دانشگاه وين منصوب شد، از بنيانگذاران اين ديدگاه است. او نخست در رشته فيزيك به فراگيري و تحقيق پرداخت، آنگاه به فلسفه روي آورد و در كتاب شناختشناسي عمومي بسياري از ديدگاههاي فلسفي را كه بعدها به نام پوزيتيويسم شهرت يافت، مطرح ساخت.
در اين دوره، سرآغاز تحقيقات علمي و فلسفي او تحليلهاي ارنست ماخ، هرمان فون هلمهلتز و هانري پوآنكاره درباره مفاهيم اساسي و مفروضات و مقدمات علوم مختلف بود. آراي فلسفي وي تحت تأثير ويتگنشتاين و كارناپ عميقاً تحوّل و تعديل يافت. او روش فلسفه را روش سقراط ميدانست و مهمترين وظيفه فلسفه را نه كسب علم و معرفت، بلكه كشف و فهم معناي گزارهها و مفاهيم و نظامدهي به مسائل هر علم خاص و فلسفه و زندگي روزمره ميدانست.
از سال 1924 به بعد، به تدريج گروهي از دانشمندان، فيلسوفان، دانشپژوهان و دانشجويان پيرامون وي گرد آمدند و انجمن مباحثات علمي داير كردند كه «حلقه وين» نام گرفت. در اين حلقه، فيلسوفاني چون فريدريش وايسمان، اتو نويرات، هربرت فايگل، ويكتور كرافت، ادگار تسيسل و نيز دانشمنداني چون فيليپ فرانك، هاس هان و … به گِرد مغز متفكر آن كه شليك بود، حلقه زده بودند. اگرچه حلقه، پيش از آن تشكيل شده بود، ولي فعاليت جدي آن به رهبري شليك آغاز شد.
در سال 1926 كارناپ به عنوان مدرس فلسفه به وين دعوت شد و به حلقه ياد شده پيوست. وي به خاطر بيان و قلم خويش كه به ظاهر، بر ديگر اعضاي حلقه برتري داشت، به عنوان مفسّر و بيانگر اصلي آراي حلقه وين انگاشته شد. اعضاي حلقه ياد شده در سال 1928 انجمن «ارنست ماخ» را با هدف گسترش نگرش علمي و فراهم ساختن لوازم اصالت تجربه نوين، بازگشايي كردند و در سال 1930 سالنامه «فلسفه» را كه پس از آن به «شناخت» تغيير نام يافت و در واقع در حكم ارگان داخلي اعضاي حلقه وين و وابستگان بود، منتشر ساختند و انتشار آن با سال 1940 ادامه يافت.
اعضاي حلقه با همه گرايشها و زمينههاي فكرياي كه داشتند، از وجه مشترك ويژهاي نيز برخوردار بودند. وجه مشترك آنان، همان ردّ فلسفه انساني آلماني (غير از فلسفه نوكانتي آن) و احترام مشتركي بود كه همگي به علوم جديد به عنوان سرمشق و نمونه تفكّر دقيق ميگذاشتند. اين عقيده كه: هر متفكّري كه فلسفه انساني آلمان را رد كند، در واقع، متعلّق به حلقه وين است، از طريق كنگرههاي بينالمللي حلقه وين اعلام ميشد.
پيشينه فكري حلقه وين
حلقه وين در سال 1929 بيانيهاي را كه نشانگر اصول انديشههاي حلقه بود، با عنوان «جهاننگري علمي حلقه وين» منتشر ساخت. در اين بيانيه، ضمن برگزيدن اين نام به طور رسمي براي خود، سابقه انديشههاي حلقه نيز تبيين شد و نام كساني را كه الهامبخش اين مكتب بودهاند چنين اعلام كرد:
فيلسوفان پوزيتيويست: هيوم، اگوست كنت، جان استوارت ميل، ريچارد آوه ناريوس و ارنست ماخ.
دانشمندان: هلمهلتز، ريمان، ماخ، هانري پوآنكاره، انريكس، دوئم، بولتسمان و آينشتين.
منطقدانان: لايبنيتس، جوزپّه پئانو، فرگه، شرودر، راسل، وايتهد و ويتگنشتاين.
آكسيوماتيستها: پاش، وايلاتي، پييري و هيلبرت.
اخلاقگرايان معتقد به اصالت سود، جامعه شناسان و اقتصاددانان: اپيكور، بنتام، فوير باخ، هربرت اسپنسر و كارل ماركس.
اينان اگر چه در برخي مسائل كه به نظر آنها مهم بود، با يكديگر اختلاف داشتند، ولي به نظر اعضاي اصلي حلقه، اختلاف در چنين مسائلي بياهميت مينمود. در اين بيانيه گفته شده است كه فلسفه حلقه وين، فلسفهاي است براي پايان بخشيدن به
همه فلسفهها.
در زمان كوتاهي، به ويژه پس از برگزاري كنگرههاي متعدد در زمينههاي رياضيات، فيزيك و فلسفه، بسياري ازفيلسوفان نسبت به انديشههاي حلقه وين اظهار تمايل كردند. فيلسوفاني چون: س.د. موريس از آمريكا، سوزان استبينگ، جان ويزدم از كمبريج، گيلبرت رايل، ا.ج. آير از آكسفورد، لوئي روزيه از فرانسه، آينوكايلد، آرنه نئيس و آكه پتزال از كشورهاي اسكانديناوي، از آن جمله بودند. چنان كه منطقيان لهستاني، به ويژه آلفرد تارسكي تأثير چشمگيري بر انديشه حلقه وين، به ويژه كارناپ داشتهاند. تنها جايي كه از تأثير و تأثر حلقه بركنار بود، كشورهاي آلماني زبان بود. از ميان فيلسوفان آلمان، بجز هاينريش شولر و گروه برلين، بقيه بر كنار مانده بودند. گويي همه از همه جا در برآوردن
مكتب پوزيتيويسم دست در دست يكديكر نهاده بودند و به گفته پاسمور: «آنچه جايش خالي بود، نمايندهاي از سنّت آلمان بود و از اين جهت، تا حدودي به كانت بيانصافي شده است.»
ريشه هاي پوزيتيويسم
ديدگاه هاي فلسفي كه زمينهساز پوزيتيويسم، به ويژه در حلقه وين بود، بسيار است؛ به ويژه در قرن نوزدهم. براي نمونه، برنهارد بولتسانو، فرانتس برنتانو، تئودور گومپرتس، و كساني همانند آنان، نوعي فلسفه ضد متافيزيك را پروراندهاند كه ميتوان آن را زمينهساز پوزيتيويسم قلمداد كرد.
البته همانگونه كه بيانيه حلقه وين نشان ميدهد، اصلات تجربه كه به ويژه ديدگاههاي هيوم، لاك، ميل و كنت و نيز روششناسي علوم تجربي، به ويژه انديشههاي هلمهلتز، ماخ، پوآنكاره، دوئم، بولتسمان و آينشتين، همچنين منطق نمادين و تحليلي، به ويژه تأملات فرگه، وايتهد، راسل و ويتگنشتاين، سازنده اصليترين پايههاي پوزيتيويسم
است، ولي نميتوان حلقه وين و پوزيتيويسم را دستگاه منسجم و سازواري دانست كه اعضا و پايهگذاران و پيروان آن در همه زمينهها با يكديگر توافق داشته باشند. آنان در عين حال كه در مورد علمي بودن فلسفه خويش نظر يگانهاي دارند، ولي در برخورد با فلسفه سنتي كه روحيه غالب آنها به نظر ميرسد، از نگرش همسو و همانندي برخوردار نيستند. برخي از آنان چون موريس شليك و وايسمان در برخورد با ديدگاه فلسفه سنتي نگرش مساعدتري داشتند، در حالي كه برخي چون كارناپ، هان و نويرات در برخورد با آن، روش انتقاديتري در پيش گرفته بودند. دسته اخير، متافيزيك را بيمعني و مهمل ميدانستند و «ون» ديدگاه فلسفه سنتي را با متافيزيك برابر ميدانستند، فلسفه سنتي را نيز مهمل ميانگاشتند.
برخي گرايش پوزيتيويستي را به پيش از زماني كه در اولين بيانيه حلقه وين بدان اشاره شده است، رسانده، ميگويند: شايد بتوان گرايشهاي پوزيتيويستي را براي نخستين بار در پروتوگوراس، فيلسوف يوناني سده پنجم پيش از ميلاد حس كرد. از باستانيان، سكستوس اپريكوس در سده سوم ميلادي نيز نگرش مشابهي داشته است. به يك تعبير، ميتوان ارسطو را نيز به ويژه در برابر افلاطون، يك فيلسوف پوزيتيويست، آن هم از نوع منطقي به شمار آورد.
به هر حال، در سده سيزدهم، راجر بيكن براي نخستين بار، پوزيتيويسم را به شكل كم و بيش صريح مطرح كرد. پس از او فرانسس بيكن در سده شانزدهم، پيير بيل در سده هفدهم، گئورد ليشتنبرگ، دالامبر و تورگو در سده هجدهم، بينشهايي درباره پوزيتيويسم ارائه كردند. پس از آن در سده نوزدهم واژه پوزيتيويسم در مكتب سن سيمون به كار رفته است و پس از او به طور مكرر در نوشتههاي اگوست كنت مطرح شده است.
به نظر برخي، انديشههاي بنيادين فلسفه اعضاي حلقه وين، برگرفته از ارنست ماخ و برتراند راسل بوده است و به نظر برخي ديگر، رساله منطقي ـ فلسفي ويتگنشتاين، نقشي بزرگ در تكوين فلسفه حلقه وين و مكتب پوزيتيويسم داشته است؛ تا آنجا كه حلقه وين، اصل فلسفي خود؛ يعني اصل «تحقيقپذيري» را به ويتگنشتاين نسبت ميداد. چنان كه تأثير جدي فرگه، راسل و تا حدي ويتگنشتاين بر كارناپ نيز كاملاً مشهود است.
پوزيتيويستها، حسگرايي هيوم را به عنوان سنگ زيربناي انديشه خود پذيرفته و با استفاده از روش علمي در اثبات نظريههاي مربوط به اشياي خارجي، پوزيتيويسم را سرودهاند و اصل تحقيقپذيري را ترجيعبند آن ساختهاند و چنان حدسها و گمانها را به هم تنيدهاند كه در كوتاهترين زمان ممكن، از هم گسسته شد. از اينرو، پوزيتيويسم را از زبان متأخران آنان اينگونه ميتوان تعريف كرد:
پوزيتيويسم، فلسفهاي است كه چون معرفت واقعي را معرفت مبتني بر تجربه حسي ميداند كه فقط به وسيله آزمايش و مشاهده ميسّر است، هرگونه مساعي نظري را براي كسب معرفت به وسيله عقل محض، بدون مداخله تجربي خطا ميداند.
پوزيتيويسم منطقي، به ويژه در بررسي قضاياي مابعد طبيعي، به جاي اينكه در صدق آنها شك كند يا كذب آنها را اثبات نمايد، مهمل بودن آن را اظهار ميكند. از اين ديدگاه، دليلي وجود ندارد كه فيلسوف مابعد طبيعي بگويد در وراي عالم تجربه و طبيعت، امور ديگري هست كه مورد تجربه حسي قرار نميگيرد؛ زيرا اگر استناد او به شهود عقلي است، كانت پيش از اين بياعتباري اين سخن و نفي آن را اثبات كرده است و اگر گفته شود كه ذهن از امور مشهود به امور نامشهود منتقل ميشود، بايد پرسيد، مقصود از امور نامشهود اموري داخل در تجربه است يا فراتر از آن؟ اگر داخل در تجربه باشد، مسئلهاي باقي نميماند و اگر فراتر از تجربه باشد، ادعايي بيدليل است و مصادره به مطلوب.
به گمان برخي، ردّ اصل مابعدالطبيعه و اعتقاد به حقيقتي ماوراي تجربه و طبيعت، از جانب اصحاب اصالت تجربه منطقي، به وسيله دلايل منطقي صورت ميگيرد و ثابت ميگردد كه قضاياي مورد ادعاي آنها اصلاً داراي معناي محصّل نيست، چه رسد به اينكه صادق يا كاذب باشد، چه اينكه صدق و كذب فرع معنيداري است و تا قضيهاي معنيدار نباشد متّصف به صدق و كذب نميشود. گويي در اين صورت، چيزي در ذهن نيست تا با جايي يا چيزي مطابقت داشته باشد يا نداشته باشد.
آير تقسيمبندي هيوم را در اينكه قضايا بر دو نوع منطقي و تجربي تقسيم ميشوند، پذيرفته و اصل اثباتپذيري پوزيتيويسم منطقي را بر آن افزوده است. طبق اين اصل، يك گزاره يا قضيه تجربي تا وقتي كه چندين مشاهده، صدق و كذب آن را تأييد نكرده است نميتواند معنيدار شمرده شود. قضاياي متافيزيكي يعني گزارههايي كه حكمي مابعدالطبيعي و تجربهناپذيري دارند، چون نه حقايق منطقي و نه فرضيههاي تجربي را دربر دارند بايد بيمعني شمرده شوند.
كلام و الهيات، كه نوعي خاص از متافيزيك است و همچنين قول به موجودهاي روحاني و قدسي، كاذب نيستند، بلكه بيمعنياند. چنين قضايايي به اضافه احكام استحساني اخلاقي و هنري، جايگاه قضاياي اصيل را ندارند. اين قضايا به خاطر محتواي انشاييشان، فقط بيانگر عواطف هستند و نه بيشتر.
ملاك فيلسوفان اصالت تجربه منطقي، «اصل تحقيق و اثبات صدق و كذب» است. به تعبير برخي، هر قضيهاي وقتي معني دارد كه گوينده آن بداند راه تحقيق و اثبات صحت يا عدم صحت آن چيست. بنابراين، اگر قضيهاي اظهار شود كه هيچگونه راهي براي اثبات صدق و كذب آن متصّور نباشد، به ضرورت بايد گفت كه آن قضيه بيمعني است.
با توجه به آنچه گفته شد، ممكن است گفته شود كه آير در مورد اصل اثباتپذيري دو ديدگاه دارد:
1- آنچه نقل شد و از شهرت نيز برخوردار است؛ يعني قضيهاي معنيدار است كه چندين مشاهده، صدق يا كذب آن تأييد كرده باشد.
2- آنچه اينك گفته شد و گويي مورد توجه شارحان و منتقدان پوزيتيويسم قرار نگرفته است؛ يعني قضيهاي معنيدار است كه راهي براي اثبات صدق و كذب آن وجود داشته باشد، اگر چه بالفعل صدق يا كذب آن اثبات نشده باشد. اگر چنين باشد، برآيند تفكر پوزيتيويستي، چهار ديدگاه متفاوت خواهد بود كه در بحث روايتهاي آن گفته خواهد شد.
به تعبير آنان، اگر قضيهاي فرض صدق و كذب آن با هرگونه امكان تجربي درباره آن مساوي باشد، اين قضيه يا معلوم متكرر است؛ مانند قضاياي منطقي كه همگي بديهي و ضروري هستند، يا قضيهاي كاذب؛ يعني شبه قضيه است، نه قضيهاي صحيح و اصيل. در آزمايش و صحت اعتبار هر قضيهاي بايد پرسيد: چه راهي براي اثبات صدق و كذب آن به طريق تجربه حسي وجود دارد و اگر هيچ راهي نبود بايد به مهمل بودن؛ يعني بيهويت بودن آن قضيه حكم كرد.
ملاك صدق قضاياي منطقي نيز كه بديهي و ضروریاند، توافق بر كاربرد آنهاست. بهطور كلي اعتبار قضاياي اوليه يا گزارههاي پيشين منطق و رياضيات، در عين حال كه از محتواي واقعي و مابازاء عيني خالياند به خاطر توافقي است كه درباره چگونگي كاربرد كلمات و علايم وجود دارد و اگر چنين توافقي وجود نداشت، اين قضايا فاقد اعتبار بودند. اما اينكه چرا چنين توافقي انجام شده و اين توافق در چه زماني و در ميان چه كساني انجام پذيرفته است و چرا براي كساني كه از اين توافق بيخبرند، داراي اعتبار است از جمله امور مبهم پوزيتيويسم در همه ديدگاههاست.
به نظر كانت، قضايا در مجموع بر سه قسم است: 1- قضاياي تحليلي كه مفهوم محمول از پيش در مفهوم موضوع گنجانيده شده است. 2- قضاياي تركيبي كه مفهوم محمول به طور پيشين در موضوع نهفته نيست.
اين قسم دوم خود بر دو قسم است: 1- تركيبي بعد از تجربه، 2- تركيبي اولي يا قبل از تجربه.
مقصود وي از اين قسم اخير، قضاياي رياضي و فلسفي است كه در عين حال كه مفهوم محمول آنها در مفهوم موضوعشان گنجانيده نشده است، اما در ذهن پس از فهم آن قضيه، بياستناد به دليل و برهان، به ضرورت، آن را ميپذيرد؛ مانند قضاياي: 4=2+2؛ هر پديدهاي علتي دارد.
اصالت تجربيان منطقي مدعياند كه اين قضاياي دسته سوم، وجود ندارد و كانت در تقسيمبندي خود دچار اشتباه شده است. از اين رو قضايا بر دو دسته تقسيم ميشود: 1- معلوم متكرر از قبيل قضاياي رياضي و منطقي. 2- قضاياي تركيبي پس از تجربه از قبيل قضاياي علوم طبيعي و احكام شعور عادي حسي، ولي قسم سوم كه شامل اغلب قضاياي فلسفي و مابعدطبيعي است، مردود است. چنين قضايايي، به ضرورت باطل است و با بطلان آن، مابعدالطبيعه فطري هم باطل ميگردد.
به تعبير ديگر، اين مكتب براي دانش تنها دو منبع ميشناسد: 1- استدلال منطقي، 2- تجربه حسي.
استدلال منطقي، تحليلي ماتقدم است، در حالي كه تجربه حسي تركيب ماتأخر است. بنابراين تركيب ماتقدم در آن وجود ندارد. به تعبير برخي، «نظريه بنيادين تجربهگرايي جديد عبارت است از انكار امكان دانش تركيبي ماتقدم». دانش منطقي شامل رياضيات است كه قابل فروكاهش به منطق صوري است و دانش تجربي شامل فيزيك، زيستشناسي، روانشناسي و مانند آن است.
شرح بيشتر اين نظريه از ديدگاه آنان از اين قرار است كه زبان يك نظريه دو نوع واژه دارد: يكي واژه حسي و ديگر نظري. گزارههاي يك نظريه نيز به دو دسته تقسيم ميشوند: تحليلي و تركيبي. واژههاي حسي (تجربي) به اشياء يا صفاتي اشاره دارند كه به طور مستقيم قابل مشاهده يا اندازهگيري باشند، در حالي كه واژههاي نظري به اشياء يا كيفيتهايي اشاره دارند كه نميتوان آن را مشاهده يا اندازهگيري كرد و تنها ميتوان آن را از مشاهدات مستقيم به دست آورد.
گزارههاي تحليلي ماتقدم هستند و صدق آنها بر قواعد زبان استوار است. برعكس، گزارههاي تركيبي وابسته به تجربهاند و
تنها به وسيله تجربه مي توان از صدق آنها آگاه شد. اين اصل را رايشنباخ مطرح كرد و مورد تأييد همپل، برايتويث و ناگل قرار گرفت.
نكات اصلي آن عبارتاند از: تفاوت ميان واژههاي تجربي و نظري، تفاوت ميان گزارههاي تركيبي و تحليلي، تفاوت ميان اصول موضوعه و قوانين تناظر و طبيعت قياسي نظريههاي علمي.
اين چهار نكته با يكديگر ارتباط دارند. قوانين تناظر به واژههاي نظري معناي تجربي ميدهند و تحليلي هستند، در حالي كه اصول موضوعه نظري سهم تجربي را بيان ميكنند و تركيبي هستند.
يك نظريه بايد نظامي قياسي داشته باشد. در غير اين صورت، تفاوت نهادن ميان انواع مختلف جملات و واژهها ناممكن است.
تفاوت ميان واژههاي تجربي و نظري به اصل اثباتپذيري وابسته است. يك گزاره در صورتي معني دارد كه اثباتپذير باشد، ولي در نظريههاي علمي، گزارههاي متعددي وجود دارند كه اثباتپذير نيستند؛ به عنوان نمونه تعابير مربوط به ذرات كوانتوم يا ميدانهاي گرانشي مربوط به نسبيت. اين گزارهها بسيار انتزاعي هستند و قابليت آزمون مستقيم ندارند. به تعبير رساتر، آنها فاقد معني هستند.
براي پرهيز از چنين نتايجي، دو رويكرد مطرح شده است. به نظر شليك، اصول نظريه علمي، گزاره نيستند، بلكه قواعد استنتاجاند؛ بنابراين مسئله معنيداري آنها مطرح نخواهد شد.
راه حل ديگر را نويراث ارائه كرد كه از اين قرار است: واژههايي كه به زبان انتزاعي نظريه علمي تعلق دارند، در يك زبان دقيقي كه واژههايش به طور مستقيم اشياء قابل مشاهده را توصيف ميكند، به طور واضح قابل تبيين است و از طريق تفاوت ميان واژههاي مشاهدهپذير و نظريه روشن ميشود.
ولي كارناپ به زودي دريافت كه واژههاي نظري به وسيله واژههاي مشاهدهپذير، تبيينپذير نيستند. او در وهله اول فروكاهش نسبي اجزاء و واژههاي نظري را به اجزاء و واژههاي مشاهدهپذير مطرح كرد. بعدها پيشنهاد ديگري را مطرح كرد و آن اينكه همه اجزاء و واژههاي نظري را ميتوان از نظريه علمي حذف كرد. اين فرضيه به وسيله دو نتيجه منطقي صوري مورد تأييد قرار گرفت: قضيه كريگ و گزاره رمسي.
قضيه كريگ يك نتيجه قطعي منطقي صوري است. فرض كنيد كهA,B دو دسته گزاره هستند به گونهاي كهB نتيجه منطقيA باشد. كريگ اثبات كرد كه:
(1) مجموعه گزارههايC وجود دارد كه اجزاء و واژههاي آن مشترك ميانA,B است.
(2) C نتيجه منطقيA است.
(3) B نتيجه منطقيC است. بنابراين اگرA مجموعه اصول بديهي يك نظريه علمي و B مجموعه گزارههاي مشاهدهپذير منطوي درA است، در اين صورت، مجموعهC وجود دارد كه اجزاء و واژههاي آن ميان A,B مشترك است و در نتيجه آنها اجزاء و واژههاي مشاهدهپذيرند كه در ميان اصول بديهي قرار گرفتهاند، به گونهاي كه B,C را به دنبال دارد و خود نتيجه Aاست.
بر اساس قضيه كريگ، اين امكان هست كه يك نظريه علمي را در يك زبان مشاهدهپذير صرف تعبير كنيم بدون آنكه از توان قياسي آن كاسته شود.
كارناپ گزاره رمسي را كه پس از فيلسوف انگليسي فرانك پلوميتان رمسي 1903 ـ 1930 بدين نام خوانده شد، به منظور تقسيم اصول بديهي يك نظريه به دو دسته، به كار برد. وي اين اصول را به A,R به گونهاي كه R تنها داراي اجزاء و واژههاي مشاهدهپذير باشد و بخش تجربي نظريه را بيان كند، در حالي كه A تحليلي باشد و معناي اجزاء و واژههاي نظري را معين سازد، به كار برد.
در حالي كه تحليل روابط ميان اين دو نوع از جملات آرامآرام مورد اعتراض بسياري از مطالعات منطقي و فلسفي قرار ميگرفت، خودِ تفاوت ميان آن دو نيز مورد نقد واقع شد. به نظر پوپو همه مفاهيم علمي، نظري است و بنابراين قطعي نيست، بلكه هميشه ابطالپذير است؛ بدين خاطر كه هر اظهار نظري نه تنها پيشفرضهايي را دربر دارد، بلكه خود يك پيشفرض است.
كواين در دو حكم جزمي تجربهگرايي در بازنگري فلسفي، 1951، هم تفاوت نظري ـ تجربي و هم تحليلي ـ تركيبي را مورد نقد قرار داد.
همپل نيز آن را مورد انتقاد قرار داد. وي در اثر ديگر خود به نام
معناي واژگان نظري
نقد جديدي بر تفاوت تجربي ـ نظري آورده است كه دو نكته مهم دارد:
جملات مشاهدهپذير (تجربي) وجود ندارد، تنها چيزي كه ممكن است، اين است كه ميان جملات و واژههايي كه در يك نظريه مفروض به كار رفته است و جملاتي كه براي اولينبار در يك نظريه عملي به كار گرفته ميشود فرق گذاشت، به عنوان نمونه: نظريه اتمي بوهر واژگاني را مانند اجزاي كوانتوم، پرشكوانتوم، وضعيت يكنواخت و مانند آن به كار ميبرد و طيفهايي را كه به كمك طول موج توصيف شده است، توضيح ميدهد. اينك طول موج، واژهاي كهنه است، در حالي كه اجزاي كوانتوم واژهاي جديد است. بنابراين، مفاهيم نظريه اتمي به ديگر مفاهيم انتزاعي (كه البته پيشتر مفروض قرار گرفته شده) پيوند خورده است.
معناي واژگان نظري به وسيله گزارههاي تحليلي كه بر حسب قرار داد صادق است، تعريف نشده است. در واقع، هر گزارهاي، موضوعي براي آزمون تجربي است. بنابراين، در نظريه علمي جايي براي «صدق قراردادي» وجود ندارد.
كارناپ در مباني فلسفي فيزيك، رهيافتي را براي تفاوت نظري ـ تجربي مطرح كرد كه تا اندازهاي متفاوت از گذشته بود. اينجا نقطه عزيمت و تفاوت ميان قوانين تجربي و نظري است. به نظر وي ممكن است كه به طور مستقيم يك قانون تجربي را اثبات (يا رد) كنيم، در حالي كه قانون نظري را تنها از طريق قوانيني تجربي ميتوان آزمود كه خود آن قوانين تجربي، از نتايج قوانين نظري است. از اين گذشته، يك قانون تجربي واقعها را توضيح ميدهد، در حالي كه قانون نظري، قوانين تجربي را شرح ميدهد، بنابراين در اينجا سه مرحله وجود دارد:
1- واقعهاي (اشياء) تجربي. 2- كليتهاي بسيطي كه به طور مستقيم ميتوان آنها را آزمود؛ يعني قوانين تجربي. اين قوانين واقعها را توضيح ميدهد و براي پيشبيني آنها به كار مي
رود. 3- اصول كلي كه ميتوان براي توضيح قوانين تجربي به كار برد؛ يعني قوانين نظري. قوانين تجربي، داراي واژگان مشاهدهپذير است، در حالي كه واژگان نظري در قوانين نظري قرار دارد.
تفاوت ميان گزارههاي تحليلي و تركيبي نتيجه ديگر اصل اثباتپذيري است و به تفاوت نظري ـ تجربي به همان اندازه پيوند دارد كه با اصول بديهي تناظر. بر اساس اصل اثباتپذيري يك گزاره تركيبي ماتقدم مفروض، بيمعني است. بنابراين تنها دو نوع گزاره وجود دارد: تركيبي ماتأخر و تحليلي ماتقدم.
پيش از هر چيز ميتوان پرسيد كه نقش گزارههاي تحليلي در نظريه علمي چيست؟ تنها دو احتمال وجود دارد: 1- گزاره تحليلي يك قضيه منطقي ـ رياضي است (بنابراين فاقد معناي تجربي است). 2- يك قرار داد است كه معناي واژگان نظري را معين ميكند. اين در واقع راه حل مسئله معنيداري واژگان نظري است كه كارناپ با عنوان زبان مشاهده و زبان نظري مطرح كرده است و بر تفاوت تحليلي ـ تركيبي استوار است.
روش كارناپ (1) معناي واژگان نظري و پيوند آنها را با مفاهيم مشاهدهپذير تبيين ميكند، (2) روشي براي جداسازي گزارههاي تركيبي و تحليلي ارائه ميكند و (3) روشي براي به دست آوردن اصول بديهي نظري از قوانين تناظر پيشنهاد ميكند.
يك فرض روشني در تحليل پوزيتيويسم منطقي از علم وجود دارد و آن اين است كه نظريه يك نظام قياسي است. معناي اين سخن اين است كه جنبههاي علمي آن مورد توجه نيست. علاوه بر اين پوزيتيويسم جديد به روند اكتشاف دلبستگي ندارد، بلكه به بازسازي دانش علمي علاقهمند است؛ يعني توجه او به روابط منطقي (صوري) ميان گزارهها در يك نظريه مفروض است.
بر طبق پوزيتيويسم منطقي، هيچ روشي براي اكتشاف وجود ندارد و بنابراين، دانشمند ميتواند هر پيشفرضي را كه ترجيح ميدهد، مطرح كند. تنها چيزی كه مهم است، توجه به روابط منطقي ميان پيشفرض و دليل تجربي است.
ولي چنين دركي از علم، با مشكلاتي روبهروست؛ از جمله اينكه رابطه ميان تجربه حسي و اصول نظري، رابطهاي قياسي نيست. همچنين گزارههاي مشاهدهپذير، اصول مسلم نظري را دربرندارند.
كارناپ ميگويد: اين رابطه را ميتوان با كمك منطق استقرايي تبيينپذير ساخت. پس اينك بايد به اختصار به منطق استقرايي و احتمال بپردازيم.
پوزيتيويستهاي جديد دو نظريه متفاوت درباره احتمال مطرح كردهاند:
تعبير كثرت: احتمال مرز كثرت است. اين نظريه در علم جديد مورد پذيرش قرار گرفت و به وسيله رايشنباخ و ون ميسس تدوين شد.
تعبير منطقي: احتمال عبارت است از درجه تأييد گزارهاي كه از مجموعه گزارههاي مفروض ديگر به دست ميآيد. كارناپ، همپل و وايسمان از حاميان اين فرضيه بودند.
وايسمان در تحليل منطقي تعبيري منطقي براي احتمال مطرح كرد. وي اين تعبير را با تعبير ويتگنشتاين از احتمال آغاز كرده است. به نظر وايسمان ما بايد هنگامي نظريه احتمال را به كار ببريم كه ندانيم قضيه صادق است يا كاذب. در اين شرايط ميتوانيم روابط منطقي ميان گزارههايي را كه بيانگر دانش ما هستند مطالعه كنيم و ميتوانيم احتمال نسبي آنها را معين سازيم. پس احتمال مقياس رابطه منطقي ميان قضاياست.
نقش كثرت در تعبير منطقي چيست؟ اولاً اين امكان هست كه ما آگاهي بسيار كمي درباره شرط فيزيكي امكان تعيين احتمال به عنوان امري تنها ماتقدم به وسيله كثرت داشته باشيم. بنابراين كثرت نسبي و احتمال منطقي كاملاً همانند هستند. در ديگر موقعيتها، ميتوانيم احتمال را از طريق آگاهي به شرايط مربوط به قوانين فيزيكي پيشبيني كنيم. در چنين موقعيتي، كثرت به منظور تعيين آينده به كار رفته است.
كارناپ به مسئله احتمال در مورد يك حادثه منفرد بسيار علاقهمند بود. بر اساس تعبير وي، گزاره «احتمال اينكه اين شيء خاصQ,P بوده، 1 است» گزارهاي مبنايي است. معناي آن اين است كه گزاره «اين شيء خاص Q,Pاست» درجه تأييد 1 را دارد. آنگاه كه 1=1 باشد گزاره صادق است و آنگاه كه 1=0 باشد، گزاره كاذب است. در غير اين صورت، اين گزاره سهم معيني از صدق دارد.
بنابراين، منطق استقرايي كه عبارت است از مطالعه روابط ميان گزارههايي كه درجه تأييد آنها از 0 و 1 متفاوت است، گستره منطق كلاسيك و تحليلي يعني صوري است. به نظر كارناپ منطق استقرايي رابطه ميان گزارههاي مشاهدهپذير و نظري را توضيح ميدهد.
ولي اين نظريه مشكل بزرگي دارد. درجه تأييد هر قانون كلي دائمي است؛ زيرا يك قانون كلي گزارهاي مربوط به امكان تعداد نامحدودي از اشياء است، در حالي كه هر نمونهاي محدود است. بنابراين درجه تأييد هر قانون علمي با توجه به هر تجربه مفروض، دائمي است.
مشكل ديگر آنگاه پديد ميآيد كه همپل آنچه را كه به اصطلاح پارادوكس تأييد نام دارد، تدوين ميكند. بر طبق اين پارادوكس، هر قانون كلي به وسيله دلايل به ظاهر نامربوط حمايت ميشود؛ به عنوان نمونه «همه زاغها سياهاند» به وسيله مشاهده كفش سفيد تأييد شده است. (جزئيات بيشتر را در مباني تشكيل مفهوم در علم تجربي ميتوان جست).
نتيجه ديگر اصل اثباتپذيري اين است كه گزارههاي مربوط به اصول اخلاقي نه صادقاند نه كاذب. آنها بيان احساسات هستند. (اين نظريه را غير شناختاري ناميدهاند). بنابراين، ارائه نظريه درباره اخلاق محال است، ولي اگر اخلاق بيمعني است، اين پرسش مطرح ميشود كه: بنياد و ريشه اصول اخلاقي چيست؟ در ميان پوزيتيويستهاي جديد، شليك سخت به اخلاق تمايل داشت. او كوشيد تا تفسيري براي اخلاق ارائه كند كه با پوزيتيويسم جديد سازگار باشد.
وي ميگويد: اخلاق، نظريه علمي توصيفي است. انسان هميشه آن شرايطي را ترجيح ميدهد كه توليد رنج نكند يا لذت فراهم سازد. بنابراين اولاً خوب (خير) هر چيزي است كه به لذت بينجامد نه به درد و رنج. از اين رو خوب با سودمند برابر است. كارهاي انسان معلول ميل به سودرساني به خود است. بنابراين اولاً ميل اخلاقي ميلي خودخواهانه است، ولي انگيزههاي عمل اخلاقي ايستا نيست، بلكه تابع تحول و انتخاب طبيعي است. در يك جامعه، ممكن است يك عمل نوعدوستانه سودمندتر از رفتار صرفاً خودخواهانه باشد. بنابراين ميان همين ميل اولي كه رفتار خودخواهانه را پيشنهاد ميكند، و ميل به رفتاري كه متأثر از تحول است و رفتار اجتماعي را پيشنهاد ميكند، تقابل وجود دارد. اين بنياد اصول اخلاقي است. با توجه به آنچه گفته شد اينكه به راحتي ميتوان نگرشهاي پوزيتيويسم را مورد شرح و بررسي قرار داد.
روايتها و نگرشهاي پوزيتيويسم
1. اثبات پذيري يا تحقيق پذيري
اين اصل چنان كه پيش از اين بدان اشارت رفت به پيشينيان و در دوران جديد به هيوم، ميل و باخ برميگردد. هر چند به طور مشخص اولينبار آن را فردريش وايسمان در كتاب
تحليل منطقي مفهوم احتمال
به كار برده است. به دنبال وي شليك، كارناپ، نويرات، رايشنباخ، همپل و آير به تفصيل درباره آن سخن راندهاند.
محتواي اين اصل اين است كه: صدق و كذب قضايا، يا به وسيله منطق قابل تبيين است يا به وسيله تجربه. قضاياي معنيدار قضايايي است كه يا تحليلي باشد و يا تصديقپذيري تجربي و حسي داشته باشد. به نظر آنان، يك گزاره تنها در صورتي معنيدار است كه بتوان صدق يا كذب آن را به وسيله تجربه اثبات كرد. (اين تعبير را اصل اثباتپذيري ناميدهاند). معناي يك گزاره، همان راه اثباتپذيري آن است؛ يعني در صورتي ميتوان به معناي يك گزاره آگاه شد كه به شرايطي كه در آن، اين گزاره صادق يا كاذب است آگاه شويم.
به گفته شليك: چه وقت ميتوانيم مطمئن باشيم كه معناي يك گزاره روشن است؟ تنها در صورتي ميتوانيم دقيقاً آن شرايط را توصيف كنيم كه در آن شرايط بتوان پاسخ مثبت يا منفي داد. بنابراين معناي يك پرسش تنها از طريق معين ساختن آن شرايط معلوم ميشود. تعيين شرايطي كه در آن، يك گزاره صحيح صادق است كاملاً برابر است با تعيين معناي آن.
قضايايي كه اينگونه نباشد، فاقد معني است. و به اشاره دانسته شد كه قضاياي نوع اول، معلوم متكرر است و فاقد جنبه معرفتآموزي است و اعتبار آنها يا به وجود محمول آنها بر موضوعاتشان است و يا به قرار داد. از اين رو تنها قضاياي معنيدار معرفت آموز، قضاياي تجربي و حسي هستند. به هر حال، چون قضاياي متافيزيكي هيچ يك از دو ويژگي ياد شده را ندارند، مهمل و فاقد معني هستند. به گفته نويرات، فيلسوف اتريشي كه از بنيانگذاران پوزيتيويسم منطقي و اصالت تجربه منطقي است و در عين حال، ماركسيست منفرد و مستقلي است: زباني كه در بيان گزارههاي متافيزيك هست، فقط از نظر صوري و دستوري است، ولي از نظر معني و مدلول تحقيقپذير نيست.
از نظر پوزيتيويسم، اولاً متافيزيك شامل همه معارف بشري غير از منطق، رياضيات و علوم تجربي است. فلسفه، علوم نظري، علوم اجتماعي، علوم انساني، الهيات، عرفان، هنر و اخلاق و مانند آن بخشهاي مختلف متافيزيك را تشكيل ميدهند و ثانياً اينگونه علوم فاقد معني بوده، معرفتآموز نيستند. به تعبير ديگر، بيان شديد اثباتگرايي اين است كه همه قضاياي معنيدار، غير از تعريفهاي صوري، همانگوييها و قراردادهاي زباني، بايد تحقيقپذيري تجربي جامع داشته باشند و دست كم بايد بالقوه از چنين تحقيقپذيري برخوردار باشند و از آنجا كه اين اصل مايه سلب اعتبار از گزارههاي كلي و اصول علمي بود، نميتوانست مورد پذيرش دانشمندان، از جمله خود پوزيتيويستها كه سعي در علمي ساختن فلسفه داشتند، قرار گيرد. از اين رو بيان خفيفتري كه چنين مشكلاتي را به دنبال نداشته باشد ارائه كردند كه ميتوان آن را تأييدپذيري ناميد.
2. تأييدپذيري
چنان كه گفته شد، اشكالات تعبير شديد اثباتگرايي، سبب شد تا اين تعبير جاي خود را به اصل تأييدپذيري دهد. آير، رايشنباخ و كارناپ از كساني هستند كه در اين تحولپذيري مؤثر بودهاند. تأييدپذيري كه بيان خفيفتري از اثباتپذيري است، ميگويد:
يك فرضيه تا اندازهاي به سبب و به اندازه دلايل و مدارك له يا عليه خود، اثبات يا ابطال ميپذيرد. اندازه تأييد آن، علاوه بر وابستگي به اندازه دليل و مدرك، به مفهوم آماري احتمال نزديك است، يا با آن يكي است و هيچ يك از دو طرف قضيه را حتمي نميسازد و در هر دو طرف، احتمال مقابل دو طرف ديگر وجود دارد.
به تعبير ديگر، گزارههايي پذيرفتنياند كه با تكيه بر برخي دادههاي حسي محتملالصدق به نظر آيند؛ يعني گزارههاي معنيدار بايد شواهدي تجربي را كه با صدق و كذب آنها ارتباط داشته باشد، همراه داشته باشند. اگر صادق است، بايد با تكيه بر شاهد تجربي اين ويژگي را داشته باشد و اگر كاذب است، نيز همينگونه. گزارهاي كه فاقد شواهد تجربي همسو باشد، فاقد معني است.
بسياري از احكام و قضاياي فلسفي سنتي و همه گزارههاي متافيزيك، اخلاق و الهيات فاقد چنين شواهد تجربياند؛ از اين رونه صادقاند و نه كاذب، بلكه شبه قضيه تهي هستند كه فاقد هرگونه حكم يا معرفتآموزي و محتواي واقعياند؛ يعني صرفاً بيان ترجيحات و ذوق و سليقه شخصي و احساسات ذهنياند. چنين گزارههايي مانند خنده نقش بياني دارند نه ارجاعي. گزارههاي اخلاقي نيز بيانگر سليقه شخصي يا بيان خطابياند.
نفي متافيزيك لازمه هر دو ديدگاه است با تفاوتي كه در مفهوم آماري احتمال و نفي قطعي وجود دارد. شايد به خاطر همين مفهوم احتمال است كه ويتگنشتاين ميگويد: مرزي وجود دارد كه نميتوان از آن فراتر رفت. اگر چه نميتوان گفت فراسوي آن مرز چيست، ولي اين به آن معني نيست كه فراسوي آن مرز چيزي وجود ندارد، منتها بايد درباره آن خاموش ماند.
بر اساس ديدگاه جديد، نويرات ميگويد: هنگامي كه موضوع بر سر متافيزيك باشد «انسان واقعاً بايد خاموش بماند، ولي نه درباره چيزي» و در همين مورد، رمسي ميگويد: «آنچه را ما نميتوانيم بگوييم، نميتوانيم بگوييم و حتي درباره آن نميتوانيم سوت بزنيم.»
با توجه به آنچه گفته شد، گزارههاي متافيزيكي ممنوع است؛ يعني آنها فاقد معني هستند. فلسفه
سنتی نيز بيمعني است و تنها نقش فلسفه تنقيح معناي گزارههاست. به گفته شليك: فلسفه فعاليتي است كه به وسيله آن معناي گزارهها تنقيح و تعيين ميگردند. و به نظر كارناپ كه خود از تأثيرگذاران برتحولات پوزيتيويسم است، متافيزيك اصلاً فاقد دلالت است. او در كتاب
غلبه بر متافيزيك از طريق تحليل منطقي زبان
چنين مضموني را بيان ميكند كه: زبان تركيبي از كلمات و دستور و قواعد كاربرد آنهاست. قواعد زبان نشان ميدهند كه چگونه جملهها از انواع واژهها تشكيل ميشوند. بر اين اساس، دو نوع گزاره كاذب وجود دارد:
1- گزارههايي كه كلماتي در آنها گنجانيده شده كه به خطا داراي معني است.
2- گزارههايي كه واژههايش معنيدار است، ولي بر خلاف قواعد زبان با هم تركيب شدهاند. از اين رو، از چنين تركيبي گزاره بامعني به دست نميآيد.
به نظر وی متافيزيك هر دو نوع گزارههاي كاذب را داراست؛ به عنوان نمونه از نوع نخست ميتوان اين واژهها را نام برد: اصل (Principle)، مبناي اوليه (Primordial Basis)، ايده (The Idea)، امر مطلق (The Absolute)، امر نامشروط (The unconditioned)، نامتناهي (The infinite)، هستيٍ هستي (The Being of Being)، نبود ـ عدم (Non being)، شيء فينفسه (Thing in itself)، روح مطلق (Absolute spirit)، روح عيني (Objective spirit)، ذات ـ جوهر (Essence)، هستي فينفسه (Being in itself)، هستي فينفسه و لنفسه (Being in and itself)، من (The Ego)، نامن ـ ناخود (The not ego)، متافيزيك (Metaphysics).
به نظر كارناپ، كاربرد اين واژهها در گزارههاي متافيزيكي بيمعني است. نمونههاي نوع دوم از گزارههاي كاذب متافيزيكي از اين قرار است: هيچ را ميجويم؛ هيچ را مييابم؛ هيج را ميشناسم؛ هيچ هيچ ميشود. به طور كلي گزارههاي هستيشناسانه متافيزيك، گزارههاي ارزششناسانه متافيزيك، نظريه شك دكارتي، مفهوم روح يا گزارههاي مربوط به آن و ديگر مسائل متافيزيك از اين نوع هستند.
به نظر وي، گزارهها بر سه دسته تقسيم ميشوند: 1ـ گزارههاي صادق مربوط به اشياء عيني. 2ـ گزارههاي كاذب مربوط به اشياء عيني. 3ـ گزارههاي نحوي.
گزارههاي فلسفي به نظر بدوي از دسته دوماند؛ يعني اگر چه به نظر ميرسد گزارههايي كاذباند كه مربوط به امور عينياند، ولي اگر درست فهميده شوند، معلوم ميشود كه از نوع سوماند، پس جداي از دركٍ درست و با توجه به نظر سطحي، از نوع دوماند.
اين سخنان (نحوي بودن گزارههاي متافيزيك) به ويژه نمونههاي گزارههاي كاذب، موهم معنيداري متافيزيك و در عين حال كذب آن است، اگرچه وي به طور صريح ميگويد: به مدد منطق جديد، اكنون ممكن است از يك طرف، مفاهيم علوم خاص را روشن كرد و از طرف ديگر، بيمعني بودن مابعدالطبيعه (از جمله علم اخلاق و زيباييشناسي) را فاش ساخت. قضاياي مورد ادعاي مابعدالطبيعه، يك رشته الفاظي است كه حاوي خبري درباره هيچ زباني نيست. اينها شبه جمله يا جملات كاذباند و وقتي قبل از علامت سؤال قرار گيرند، حاوي استفهام نيستند. همه مسائل مابعدالطبيعه مسائل كاذباند. از اين رو سعي در ابطال يا اقامه برهان عليه مطالب مابعدالطبيعه، نتيجه سوء تفاهم است. ردّ مطالب مابعدالطبيعه بايد با تحليل زبان يا كلام فلاسفه مابعدالطبيعه انجام شود.
از اين گفتهها معلوم ميشود كه كارناپ نيز مانند ديگر همفكران
تحصلگرايش، به گونهاي افراطي با مابعدالطبيعه ضديت و ناسازگاري دارد، ولي
انتقادهاي وارد شده بر انديشههاي نابسامان آنها، او و برخي ديگر از همراهانش
را به مرحله آرامتري از ضديت با مابعدالطبيعه وارد ساخت و خود او در اين تحول، داراي نقش بود. او در اين مرحله از انديشه ميگويد: بنا بر پارهاي از ملاكهاي معني كه بديهي نيست، قضاياي مابعدالطبيعي بيمعني است. و در صورتي كه فيلسوف مابعدالطبيعي ملاكهاي ديگري داشته باشد، بر عهده اوست كه آنها را به گونهاي صورت بخشد كه اختلاف واضح گردد و ملاك مزبور قابل بحث شود.
نيز ميگويد: حتي اگر بيمعنايي مابعدالطبيعه را قبول كنيم، باز هم حس تحيّري خواهيم داشت، چگونه است كه مردماني با استعداد در دورهها و فرهنگهاي بس مختلف، اين قدر وقت و نيروي خود را مصروف رديف كردن الفاظ بيمعني كردهاند؟ تأثير تاريخي فيلسوفان مابعدالطبيعي بزرگ را چگونه ميتوان توجيه كرد؟
كارناپ و ديگر همراهانش بين دو وضعيت ناسازگار قرار گرفتهاند. از سويي با تبليغاتي گسترده و برگزاري همايشهاي بينالمللي، مرگ مابعدالطبيعه را اعلام كردهاند و فلسفه خويش را پايان همه مكاتب فلسفي دانستهاند. از سويي ديگر، در شگفت ماندهاند و اگر برايشان شگفتآور نيست، ديگران و مخاطبان خود را در شگفت ميبينند كه چگونه است كه نخبگان هر عصر و نسل و فرهنگي چنين مهملباف شدهاند. از اين رو كارناپ براي اين موقعيت متناقض كه به هيچ روي قابل پذيرش نيست، گويي پاسخي دست و پا ميكند و ميگويد:
مابعدالطبيعه داراي نوعي محتوي و مضمون است، اما نه مضمون نظري (معرفتي). اخبار آن، بيان نوعي نظر نسبت به زندگي است. در واقع سپري شدن عمر مابعدالطبيعه نيز به واسطه همين است كه خود را چيزي ميداند كه نيست. فيلسوف مابعدالطبيعي بر اين باور است كه مسافر دياري است كه در آن، صدق و كذب، حقيقت و باطل مدخليت دارد. اما در حقيقت چيزي نگفته و خبري نداده است، بلكه فقط مانند هنرمندان، حالتي را بيان داشته است.
وي فلاسفه مابعدالطبيعي را در رديف هنرمندان كه تحت تأثير مستقيم قوه خيال خويشاند قرار ميدهد و آنان را بيبهره از عينيت و واقعيت در انديشههاي فلسفي ميانگارد، ولي همين سخن نيز دچار تناقض است؛ زيرا همانگونه كه هنرمند خيالپرداز، تهي از هرگونه عينيت نيست، بلكه خيال او بازتاب واقعيت هر چند مبهم است، پس بايد فيلسوف مابعدالطبيعي نيز چنين باشد و از نوعي عينيت اگرچه مبهم برخوردار باشد و در موقعيتهاي فرهنگي، جايگاهي مناسب داشته باشد، ولي اين امر براي پوزيتيويست كه بزرگترين افتخارش رساندن خبر مرگ مابعدالطبيعه به گوش جهانيان است، خوشايند نيست. از اين رو پس از اينكه فيلسوف مابعدالطبيعي را مانند هنرمندان خيالپرداز معرفي ميكند، ميگويد: البته فيلسوف مابعدالطبيعي هنرمندي از درجات پست و پايين است. حكماي مابعدالطبيعي، موسيقيداناني هستند كه استعداد و قدرت موسيقي ندارند.
اگر كسي آن شيوه تحقيقي را كه به اين نظريات كلي درباره فلسفه و مابعدالطبيعه انجاميده است، مورد پرسش قرار دهد، كارناپ و ديگر پوزيتيويستهاي همفكر او، چيزي براي ارائه ندارند، نه چيزي در اين مورد گفتهاند و نه ميتوانستند بگويند تا پاسخي در خور آنها مطرح شود، مگر اينكه آن را «توصيه»اي از جانب خويش بدانند كه در اين صورت نيز مبرّاي از نقد خواهد بود؛ زيرا توصيه فاقد مبناي عقلاني است تا در خور بررسي باشد.
گزيده نظر پيروان اصالت تحصّل منطقي در معرفتشناسي اين است كه:
با توجه به ابرز شناخت كه فقط حس ميباشد، «نظريات ما درباره جهان به همان اندازه بيمعني است كه درباره مطلق يا اشياء فينفسه بيمعني است، بدينخاطر كه هيچ طريق ممكني براي تحقيق و آزمون اينگونه نظريات نيست». آيا جهان خارج واقعاً وجود دارد يا نه و آيا در نظر به جهان هستي بايد پيرو اصالت واقع و رئاليسم باشيم يا پيرو اصالت مفهوم و ايدهآليسم؟
پاصخ پوزيتيويست منطقي اين است كه با توجه به اينكه معيار معنيداري، اثباتپذيري تجربي است و درباره چنين پرسشهايي، تجربه فاقد كارآيي لازم است، بنابراين چنين تصوراتي كه در حكم پيشفرضهاي معرفتشناسي است به يك اندازه فاقد معني است. رئاليسم در معرفتشناسي به همان اندازه بيمعني است كه ايدهآليسم چنين است.
مسئله معرفتشناسي اگر محتوايي داشته باشد و در تجربه گنجانيده نشود، مسئلهاي مربوط به روانشناسي و ويژگيهاي ذهن انساني است و آن هم نوعي تجربه است كه به خاطر غير مستقيم بودن و عدم ارتباط روشن آن با حواس، فاقد ارزش معرفتي است و در نتيجه ارتباطي به فلسفه ندارد. از اين رو، بحث درباره معرفتشناسي نميتواند بحثي فلسفي باشد؛ زيرا فاقد تجربهپذيري و تحقيقپذيري تجربي است.
احكام و قضاوتهاي آنان درباره فلسفه، مابعدالطبيعه و الهيات، برآيند ديدگاه آنان در معرفتشناسي است. معياري را كه آنان در مورد معنيداري معرفي كردهاند (اثباتپذيري تجربي) بيش از اين در چنين مسائلي نتيجه ندارد. اگر معيار تجربه حسي و آزمونپذيري تجربي باشد، راهي براي اثبات جهان خارج از ذهن به لحاظ فلسفي نيست و آن بحثهاي زباني و خطابي بلكه شعري درباره فلسفه و مابعدالطبيعه با چنين معياري، خورند منطقي دارد.
ديدگاه آنان درباره اخلاق به طور ويژه چنين است كه اولاً اخلاق ارزشي و فراتر از حس و تجربه، به هيچ روي قابل پذيرش نيست؛ زيرا چنين احكامي مربوط به قلمرو مابعدالطبيعه است و چنان كه گفته شد، مابعدالطبيعه و گزارههاي آن فاقد معناي محصّل است.
پوزيتيويستها در نفي اخلاق متعالي از طبيعت بر يك نظر اتفاق دارند. آن بيمعنايي و مهمل بودن اخلاق است، ولي اگر از اين نوع اخلاق چشمپوشي كنيم، آنان در مورد اخلاق عرفي، چندان اتفاق نظر ندارند.
برخي از آنان مانند شليك اخلاق را برآيند طبيعت انسان و نشاندهنده سمت و سوي غرايز آدمي ميدانند كه تأمين كننده برخي از نيازها يا ميلهاي اوست، يا براي او سودمند است؛ برخي ديگر مانند كارناپ و آير، آن را بيان احساسات فردي ميدانند كه ارتباطي به قلمرو بيرون از تجربه ندارد. چنين اخلاقي با سليقههاي شخصي يا عمومي تفاوتي ندارد. به عنوان نمونه، گزاره اخلاقي «قتل بد است»، بدينمعني است كه من از قتل بدم ميآيد، چنان كه من از اسفناج بدم ميآيد و اين صرفاً بيان ترجيحات و ذوق و سيلقه شخصي است.
به گفته آير در هر موردي كه معمولاً ميگويند انسان قضاوت اخلاقي كرده است، نقش كلمات اخلاقي مربوط به آن، صرفاً عاطفي است؛ يعني براي اين به كار ميرود كه بيانگر احساساتي درباره چيزهايي خاص باشد، ولي حكمي راجع به آنها نيست. مفاهيم اخلاقي شبه مفاهيم يا مفاهيم كاذباند. حضور علامتي اخلاقي در قضيه، چيزي به مضمون واقعي آن نميافزايد؛ مثلاً اگر به كسي بگويم: تو كار بدي كردي كه آن پول را دزديدي، چيزي بيش از اين نگفتهام كه تو پول را دزديدي. با افزودن اينكه تو كار بدي كردي، خبر ديگري درباره آن ندادهام، فقط عدم تصويب اخلاقي خود را اظهار داشتهام. درست مانند آن است كه با لحني حاكي از وحشت گفته باشم تو پول را دزديدي، يا اين خبر را با افزودن علامت تعجب نوشته باشم. لحن وحشت، يا علامت تعجّب، چيزي به معناي واقعي جمله نميافزايد، فقط ميرساند كه اظهار اين خبر نزد گوينده آن با پارهاي از احساسات همراه بوده است. اكنون اگر جمله قبلي خود را تعميم دهم و بگويم «دزديدن پول بد است»، جملهاي گفتهام كه هيچ معناي واقعي ندارد؛
یعنی هيچ قضيهاي را كه قابل تصديق يا تكذيب باشد، اظهار نداشتهام. مثل اين است كه گفته باشم: دزديدن پول.
به نظر برخي ديگر، احكام اخلاقي، توصيههايي براي بازداشتن يا واداشتن كسي به كاري يا چيزي هستند، اگر چه بيان كننده ذوق و سيلقه توصيه كننده نباشد؛ مانند توصيه به رعايت عادات يا قوانيني كه با عواطف و سليقه شخصي ارتباط ندارد. در هر صورت، اخلاق با همه احتمالات گفته شده، حاوي هيچ معناي محصّل و اصيلي نيست.
فروپاشـي
تقريباً پس از يك دهه فعاليت جدي بنيانگذاران پوزيتيويسم در زدايش مابعدالطبيعه و در خلال دهه 1930، حلقه وين انسجام خود را از دست داد. در سال 1931، كارناپ، هربرت و فايگل، وين را ترك كردند. هانس هان در سال 1934 درگذشت. موريس شليك نيز كه محور حلقه قرار گرفته بود، به ضرب گلوله دانشجويي كه بعدها او را داراي اختلالات رواني معرفي كردند، از پاي درآمد. فريدريش وايسمان و اتو نويرات به انگلستان رفتند. ادگار تسيلسل و فليكس كافمان و تعدادي ديگر از اعضاي حلقه به آمريكا كوچ كردند و در آنجا اقامت گزيدند. نشريه شناخت، ارگان حلقه وين در سال 1938 به هلند منتقل شد و به «مجله علم يگاني» تغيير نام يافت و انتشار آن در سال 1940 متوقف شد و سرانجام نهضت پوزيتيويسم منطقي نيز پراكنده گشت و در جريان اصالت تجربه منطقي كه گسترش يافته بود، تحليل رفت.
اگر ابطالپذيري را روايت ديگري از پوزيتيويسم بدانيم و سخنان پوپر را تدوين تازهاي از اثباتپذيري به شمار آوريم، چنان كه به نظر برخي چنين است؛ زيرا «پوپر بر اين است كه يك گزاره براي آنكه معني داشته باشد، بايد با وضع بعضي از امور سازگار باشد و با بعضي ديگر نباشد. اگر يك فرضيه قرار است آزموده شود، بايد شواهد قابل تصوري باشد كه روي دادن آنها آن فرضيه را تكذيب كند يا دست كم مخالف آن به نظر آيد.» و نيز اگر آنچه را كه پيش از اين به اشارتي يادآور شديم؛ يعني وجود راهي براي اثبات يا تأييد گزاره وبه تعبير ديگر آزمونپذيري را ديدگاه ديگري از پوزيتيويسم بدانيم، ديدگاههاي پوزيتيويسم منطقي به چهار ديدگاه ميرسد. در غير اين صورت، ديدگاههاي مشهور آنها همان اثباتپذيري و تأييدپذيري است كه گفته شد.
نقد تجربه گرايي
نقد و بررسي جهاننگري پوزيتيويسم را در دو بخش از نظر ميگذرانيم:
1ـ بررسي اصالت تجربه حسي، كه اصليترين پايه آن است و از هيوم و ديگران اخذ و اقتباس شده است.
2ـ بررسي انديشههاي بنا شده بر اصالت تجربه حسي و برآيندهاي آن.
اينك به بخش نخست ميپردازيم:
1ـ هيوم، منشأ پيدايش مفاهيم و اصول عقلي مانند عليت، ضرورت و مباني بديهي را تداعي نفسانيات ميداند و معتقد است كه اين تداعي سبب ميل انسان به ادراك همزمان برخي از حوادث يا صور ارتسامي ميشود. در واقع پذيرش چنين اصول و مفاهيمي را موهوم و بياساس ميانگارد. اينك اين پرسش مطرح ميشود كه چگونه است كه او دلايل و شواهد خود را بر اساس همين مفاهيم و اصول استوار ساخته است. اگر آن اصول موهوماند، دلايل مبتني بر آن نيز كه هيوم از آن بهره برده است، موهوم خواهد بود، مگر اينكه مبنا موهوم باشد و بنا معقول!
2ـ كوشش هيوم در توجيه و تبيين منشأ پيدايش اين اصول، نشان دهنده اين است كه او در واقع پذيرفته يا يقين دارد كه هر پديدهاي معلول علتي است و هيچ چيز از روي اتفاق و تصادف به وقوع نميپيوندد و ميان تجارب مختلف رابطه ويژهاي وجود دارد كه آن رابطه (هر نامي كه داشته باشد) بين هر چيز و هر چيز ديگر نيست. به تعبير ديگر، اگر چه هيوم به لحاظ نظري، براي اصل عليت و مفهوم ضرورت، اعتباري قائل نيست، ولي در عمل، آنها را مورد تأييد قرار داده است. در غير اين صورت نبايد در پي يافتن «چراي» مسئلهاي باشد و نبايد هيچ دليل يا برهاني بر هيچ مسئلهاي اقامه كرده باشد و در پي اقامه آن هم نباشد؛ زيرا برهان منطقي و دليل عرفي بيان رابطه عليت بين دو شيء (مقدمه و نتيجه) است. حد وسط در برهان علت ثبوت اكبر براي اصغر است، خواه لمّي باشد و خواه انّي. تفاوت آن دو در اين است كه در نوع نخست برهان، اوسط علت ثبوت اكبر بر اصغر، در ذهن و خارج از ذهن است، ولي در نوع دوم آن، اوسط فقط علت ثبوت ذهني اكبر بر اصغر است. پس ميل يا اراده اقامه برهان حتي اگر به وقوع نپيوندد با پذيرش عليت برابر است.
3ـ هر چند تجربه براي كسب اصول عقلي لازم و ضروري است، ولي كافي نيست؛ زيرا تجربه فقط آنچه را كه هست و مابازاء عيني محسوس دارد به ما ميآموزد، در حالي كه مفاهيم و اصول عقلي كلي، از آنچه هست درميگذرد و به آنچه بايد باشد و نميتواند نباشد (واجب) و آنچه نبايد باشد و نميتواند باشد (ممتنع) ميرسد. ادراك ضرورت و امتناع، با حس و تجربه امكانپذير نيست؛ زيرا تجربه در قلمرو هستها، سودمند ميتواند باشد و نه بيشتر.
4ـ آنچه را كه اين ديدگاه در پي دارد اين است كه هر كس بتواند بگويد آنچه را من تجربه و مشاهده نميكنم وجود ندارد، حال آنكه اولاً هيچ دليلي بر اين سخن نيست، بلكه دليلي وجود ندارد كه مجموعه هستي با مجموعه مشاهدات مجموعه افراد مشاهده كننده برابر است و ثانياً خلاف آن برهاني است و از اين گذشته «نمييابم؛ پس نيست» بنياد مناسبي براي فلسفه نظري نخواهد بود.
5ـ تجربه در صورتي ميتواند در ما اعتياد به اصول را فراهم سازد كه نظم و ترتيب ثابت و مستمّر آنها را براي ما قطعي سازد؛ يعني در صورتي ميتوان عليت اشياء خاص براي معلولهاي خاص را دريافت كه از طريق تجربه ببينيم كه علتهاي معيّن, هميشه سبب پيدايش معلولهاي معيّن است، ولي تجربه از عهده اثبات چنين امري برنميآيد و نميتواند اثبات نمايد كه در توالي و تعاقب علل و معلولها، نظم و ترتيب ثابت و مستمرّي حكمفرماست.
در قلمرو تجربه حسي و خارجي، چهبسا حوادثي وجود دارد كه علت آنها ناشناخته است. بسا پديدههاي متفاوتي كه علتهاي آنها عين هم هستند، تا آنجا كه استوارت ميل ميگويد: جريان طبيعت در هر آن، به نظر اول، جز اغتشاشي در پي اغتشاش ديگر نميآيد.
بدون شك ممكن است دانشمند بتواند بفهمد كه اين شباهت بين علل ظاهري است و ممكن است بتواند اختلاف واقعي اموري را كه ظاهراً با يكريگر همانندند، تبيين كند و آنها را از يكديگر متمايز سازد، ولي آنچه سبب پيدايش اصول نه فقط براي عموم مردم، بلكه براي دانشمندان هم هست، تجربه علمي و دقيق آزمايشگاهي نيست كه سبب فهم تمايز واقعي بين علل مشابه باشد، بلكه عامل حصول چنين اصولي همان تجربه معمولي و سطحي است.
از اين گذشته، بسا در آزمايشگاه نيز پديدههايي روي دهد كه پيدايش آنها پيشبيني نشده باشد و پديدههاي پيشبيني شده روي ندهد، با اين وصف، آزمايشگر به فكر تشكيك در صحت اصل عليت نميافتد. به همين خاطر است كه در پي يافتن علت رخداد پديدههاي پيشبيني نشده و رخ ندادن پديدههاي پيشبيني شده است.
علاوه بر اين، در برخي از موارد، نتيجه تجربه, با حكم عقل مخالف است و آنچه چنين باشد، نميتواند منشأ پيدايش اصول عقلي باشد؛ به عنوان نمونه: بنابر اصل تنزل انرژي كه يكي از اصول مهم فيزيك است، چنين به نظر ميرسد كه در مورد دستهاي از علل و معلولها، عكسپذيري امكانپذير است، به گونهاي كه معلول ميتواند سبب پيدايش علت خود باشد و مقتضاي اصل عدم تعين
فيزيك نفي علت در قلمرو اتم است و حال آنكه آزمايشگر در همان قلمرو به تبيين، پيشبيني و جهتدهي پديدهها ميپردازد.
6ـ اگر اصول عقلي برآيند تجربه حسي بود، لازمهاش وابستگي اين اصول در استحكام و قوت به تجربه حسي است و بايد اين اصول همانند تجربه در حال استكمال باشد و جريان رو به افزايشي داشته باشد و حال آنكه چنين نيست. انسان حتي در كودكي به برخي از اين اصول چنان اطميناني دارد كه نشان دهنده نظم و ترتيب ويژه مجموعه اجزاء جهان است. براي همين است كه از همه چيز ميپرسد و حتي اگر در پاسخ وي گفته شود كه «نميدانم» ميپرسد كه چرا نميداني. پرسشهاي وي از علت و غايت اشياء است. اين پرسشها نشان ميدهد كه تجربه به او نياموخته است كه هر چيزي علت و غايتي دارد و اگر تجربه در پيدايش چنين فهمي تأثير داشته است، تماميت و يكتايي آن قابل اثبات نيست.
اگر چه از نظر تجربهگرايان، تنها معيار داوري نظريههاي علمي تجربه است، ولي با توجه به اشكالات متعددي كه بر آن وارد است حتي پوزيتيويستها نيز توجه داشتند كه دانش علمي تنها از تجربه به دست نميآيد. نظريههاي علمي، پيشفرضهاي اصلي هستند كه فراتر از تجربه قرار دارند.
به گفته شليك: نميتوان ساختماني كه به لحاظ منطقي بادوام باشد بر اساس اثباتها بناكرد (مقصود از اثبات گزارهاي مشاهدهپذير مربوط به ادراك بيواسطه است)؛ زيرا پيش از آنكه بناي آن ساختمان آغاز شود، از بين ميرود. اگر آنها به لحاظ زماني پيش از دانش قرار داشته باشند، فاقدكاربرد خواهند بود. برعكس، اگر آنها در پايان حصول علم باشند، تفاوت بسياري وجود دارد؛ زيرا ميتوانند به آزمايش انجام شده كمك كنند…. از نقطه نظر منطقي، هيچ چيزي وابسته به آنها نيست و اينها گزارههاي پاياني هستند.
بررسي پوزيتيويسم منطقي
در آغاز به رغم گفته برخي از پوزيتويستها كه مابعدالطبيعه را با دلايل منطقي رد كردهاند بايد بگوييم كه آنچه در عنوان اين مكتب با توجه به محتواي آن، ناسازوار است، همان منطقي بودن آن است و نه فقط آنان با دلايل منطقي مابعدالطبيعه را رد نكردهاند، بلكه چنين امري امكانپذير نيست؛ زيرا دلايل منطقي بر دو دسته تقسيم ميشود:
1ـ دلايل غير مستقيم و باواسطه يا استدلال غير مباشر؛ مانند عكس، عكسنقيض، تضاد و تناقض.
2ـ دلايل مستقيم و بيواسطه يا مباشر؛ مانند: تمثيل، استقراء و قياس.
اعتبار دلايل دسته اول وابسته به دلايل دسته دوم است، بدينمعني كه در برخي از آنها به لحاظ كاربردي، تبيينناپذيري بدون دلايل نوع دوم امري حتمي است؛ زيرا تا قضيهاي بديهي يا مدلل نباشد نميتوان حتي به نقيض آن استناد كرد و بر فرض استناد، شرطيه منفصلهاي پديد ميآيد كه شك و ترديد را از ميان نميبرد. در نهايت يا اين درست است يا نقيض اين. و برخي ديگر از آنها، اعتبارشان وابسته به دسته دوم است. به همين خاطر است كه بر صدق دلايل نوع اول برهان اقامه ميشود. البه چنان كه گفته شد، اگر قضيهاي بديهي باشد با توجه به براهين مربوط به عكوس ميتوان بيواسطه آشكار بدانها استدلال كرد. در هر صورت، وابستگي به دلايل دسته دوم از دلايل غير مباشر، انفكاكناپذير است و صراحت يا عدم صراحت آن وابستگي، در مسئله مورد بحث تغييري ايجاد نميكند. پس دلايل دسته اول نياز به تبيين و بررسي جداگانه ندارد.
اما دلايل دسته دوم: آيا ميتوان با استفاده از اينگونه دلايل منطقي مابعدالطبيعه را نفي كرد؟ تحليل دقيق دلايل ياد شده ما را به پاسخ اين پرسش رهنمون خواهد بود. يكي از دلايل منطقي، تمثيل است. تمثيل با همه اقسام آن، از اثبات يا ابطال امري، ناتوان است؛ زيرا تمثيلي كه جامع ندارد يا جامع آن امري عدمي است يا امري وجودي است، ولي علت حكم نيست
يا علت است، ولي علت منحصر به فرد نيست، هيچگونه اعتباري ندارد و نه كسي از اعتبار آن سخنی گفته است و نه ميتواند بگويد.
اگر جامعِ تمثيل، علت حكم باشد و در عليت هم منحصر و تام باشد، اگر چه يقينآور است، ولي اولاً چنين تمثيلي، قياس برهاني است؛ زيرا در چنين تمثيلي، وجود اصل، نشان تفاوت آن با قياس است و با ناديده گرفتن اصل، همان كه تمثيل بود قياس ميشود؛ زيرا جامع در چنين مواردي در حكم حد وسط برهان است و ثانياً چنين تمثيلي از اصل عليت كه فراتر از تجربه است، بهره برده است و عليت امري مابعدالطبيعي است. در اين صورت يا حقايق مابعدالطبيعي معتبر است يا نيست. اگر معتبر باشد ديگر نميتوان آن را مردود دانست؛ زيرا صادق يا مفروضالصدق است و بر اساس صدق آن، استدلال تمثيلي منطقي شكلپذيرفته است.
سلب اعتبار از آن در هر مرحله ای که باشد ، سبب سلب اعتبار از چنین
تمثیلی است و اگر فاقد اعتبار باشد، در این صورت نمی توان آن را مقدمه چنین تمثیلی
قرار داد ؛ زیرا نتیجه ای ندارد ، چه نتیجه تابع مقدمات است .مقدمات غير معتبر، نتيجهاي همانند را در برابر دارد. در غير اين صورت مصادره به مطلوب است كه به ادعاي آنان، سخن مدعيان مابعدالطبيعه اينگونه است. خود به همان نشان شناخته خواهند شد كه موهوم بودن آن را مدعياند. در هر صورت چنين تمثيلي، برهان و در حكم برهان است كه نقش آن در نفي مابعدالطبيعه مورد بحث قرار خواهد گرفت.
استقرا نيز در نفي مابعدالطبيعه به كار نميآيد؛ زيرا استقراء يا تامّ است يا ناقص. اگر ناقص باشد، يقينآور نيست مگر بر اصول عقلي مانند حكمالامثال، يا قاعده الاتفاقي مبتني باشد (كه بر اين فرض هم خدشهپذير است) و اگر چنين باشد، نميتواند مابعدالطبيعه را رد كند، زيرا خود بر آن تكيه زده است و اگر به نفي آن بپردازد، خود منتفي شده است و اگر خود منتفي شده باشد، نميتواند چيزي را (هر چه كه باشد) نفي كند.
اگر استقراء تام باشد، اولاً در چنين مسائلي (مابعدالطبيعه) امكانپذير نيست؛ زيرا بررسي مسائل و موارد آن با تجربه حسي محال است. ثانياً بر فرض كه استقراء در چنين مواردي قابل حصول يا به طور كلي معتبر باشد، شباهت به تمثيل خواهد داشت؛ زيرا چنين استقرايي
از تشبيه محسوس به معقول به دست آمده است و چگونه ميشود كه از طريق تجربه امري غير تجربي را اثبات يا ابطال كرد و اين مگر چيزي غير از مجرب ساختن امور غير تجربي است؟
قياس نيز براي نفي مابعدالطبيعه به كار نميرود؛ زيرا قياسِ فرضي به كار رفته براي نفي مابعدالطبيعه، يا از مقدمات طبيعي و تجربي تشكيل شده است يا از مقدمات مابعدالطبيعي و غير تجربي. اگر مقدمات آن تجربي باشد، نميتواند به مابعدالطبيعه نظر داشته باشد و آن را داوري كند، زيرا محتواي قضيه تجربي اين است كه آنچه با يكي از حواس تجربهگر، ادراك شده است، اين است، نه اينكه آنچه را كه او تجربه نكرده است كاذب يا بيمعني است. كسي كه با چشم به آسمان مينگرد، ميتواند بگويد آنچه من ميبينم، صادق است، ولي درباره آنچه نميبيند، نميتواند نظر داشته باشد و اگر نظري درباره تجربه ناشدههايش داشته باشد، نظري عقلي و فراتر از تجربه است نه تجربي. علاوه بر اين ممكن نيست قياسي از مقدمات تجربي محض تشكيل شود؛ زيرا دست كم يكي از مقدمات قياس بايد كلي باشد و كليت از ويژگيهاي عقل است نه تجربه و حس. پس اولاً چنين قياسي، امري موهوم است و فاقد عقلانيت و ثانياً بر فرض كه واقعيت داشته باشد، نميتواند چيزي فراتر از تجربه را نفي يا اثبات كند.
اما اگر مقدمات قياس منطقي براي نفي مابعدالطبيعه، قضاياي غير
تجربي و مابعدالطبيعي باشد، برچسب مصادره به مطلوب را كه به باورمندان به
مابعدالطبيعه حوالت ميدهند، خود بر پيشاني خواهند داشت؛ زيرا اگر قضاياي غير
تجربي، معتبر است، پس نميتوان آن را بياعتبار نماياند و اگر فاقد اعتبار باشد،
باز هم نميتوان آن را جزء مقدمات قياس كه يا بايد صادق باشد يا مفروضالصدق (مانند
نمادهاي منطقي)، به حساب آورد. حاصل آنكه، افكار و باورهاي مربوط به مابعدالطبيعه
را نميتوان با «دلايل منطقي» انكار كرد و دلايل ارائه شده از سوي پوزيتيويستها
(البته دلايلي هم ارائه نشده است) فاقد وجهه منطقي است.
با توجه به اين نكته، مهمترين انتقادهايي كه بر پوزيتيويسم
وارد شده یا می توان آن را وارد دانست ، به طور مختصر از نظر می گذرانیم.
شایان یاد آوری است که تغییرات و دگرگونیهای
پوزیتیویسم در دوران حيات خود به اندازهاي است كه نقد و بررسي همهجانبه آن با هدف گزيدهنويسي ناسازگار است و به گفته برخي، فلسفه وين بسيار گسترده است و درباره هر يك از مسائل آن ميتوان كتاب نوشت. و به گفته ديگري، فلسفه حلقه وين پس از سازمان يافتن رسمي آن در سال 1928 چندان دستخوش تغييرهاي اساسي گشته است كه هر اظهاري درباره هدفهاي آن احتمالاً بايد بسي چيزها را شامل شود يا بسي چيزها را كنار گذارد تا به خوبي آگاهاننده باشد.
1ـ
پوزيتيويسم گرفتار تناقض شده است؛زيرا بر خلاف اصل اساسي خود به اثبات قضايايي پرداخته است كه از حدود تجربه حسي فراتر است. آنها از دائرهاي كه خارج شدن از آن به نظر خودشان ممنوع است، بيرون شدهاند. در اين فلسفه اگر اثبات گفتههاي جزمي غير تجربي بيشتر از ديگر فلسفهها نباشد، كمتر از آنها نيست. به گفته ويلهلم ديلتاي، اگوستكنت با نقضِ منطقِ اصلِ فلسفه پوزيتيويسم، خود بيمحابا به تعميمهايي پرداخته است كه ميان آنها و
رعايت شيوه علوم تحصّلي، نميتواند هيچگونه مناسبتي وجود داشته باشد. نفي و طرد متافيزيك، بزرگترين حكم متافيزيكي است كه احكام متافيزيكي بسيار ديگري را به همراه دارد و اين يعني پا را از گليم خود بيرون نهادن. اگر حكم متافيزيكي فاقد معني است، پوزيتيويسم كه حكم متافيزيكي دارد، بيمعني است و اگر اين بيمعني باشد، ديگر درباره متافيزيك چيزي گفته نشده است. در واقع پوزيتيويسم با اعلام بيمعنايي متافيزيك، خود را نفي كرده است.
2ـ
به گفته ماكس پلانك، فيزيكدان آلماني (1947 ـ 1985)، پوزيتيويسم فاقد نيروي لازم براي رهبري در راه تحقيق است و به گفته شولتز (1956 ـ 1884) پوزيتيويسم مانع پيشرفت علم است.
در نگاه اول، اين اصل در علوم طبيعي كاربرد تام دارد و علوم طبيعي بدون تجربه نه قابل تصديقاند و نه قابل تكذيب (يعني تصديق و تكذيب آنها، علمي نيست، نه اينكه بيمعني باشد)، ولي مقيد ساختن علوم طبيعي به تجربه و قرار گرفتن آن در حصار قلمرو حواس، از فراگيري آن ميكاهد. به تعبير ديگر، ديدگاه پوزيتيويستي نه فقط نفي متافيزيك است، بلكه سبب محدوديت، عدم تحرك و پيشرفت علوم فيزيكي نيز ميشود.
پوزيتيويسم در وهله اول يك گرايش روحي بسيار ساده است كه به بودهها بسنده كنند و از آن فراتر نروند و اين نوعي تنگ شدن افق فكري است. آنان كه متافيزيك را بيان احساسات فردي و سليقههاي شخصي ميدانستند، خود دچار همان احساسات و سليقهها شدهاند.
3ـ
گزارهها يا احكام را به سه دسته ميتوان تقسيم كرد:
1ـ گزارهها يا احكام شخصي و فردي (قضاياي شخصيه)؛ مانند گزاره «شليك از بنيانگذاران پوزيتيويسم منطقي است.»
2ـ گزارهها يا احكام جزئي يا وجودي (قضاياي جزئيه)؛ مانند گزاره «دست كم يك رومي باهوش است» يا «برخي از اروپائيان باهوشاند.»
3ـ گزارهها يا احكام كلي؛ مانند گزاره «همه انسانها فانياند.»
دستههاي سهگانه قضايا در اثبات يا ابطالپذيري تجربي همسان نيستند، بلكه با يكديگر تفاوت دارند. به نظر ميرسد كه اثبات يا ابطالپذيري تجربي دسته اول يا بيان صدق و كذب آنها ممكن است، ولي با دقت بيشتر، معلوم ميشود كه چنين نيست؛ زيرا گزاره شخصي يا ايجابياند؛ مانند: «ابن سينا درباره موسيقي رسالهاي نوشته است» و يا سلبياند؛ مانند: «ابن سينا در باره عشق، رسالهاي ننوشته است.»
در مورد گزاره ايجابي ياد شده اگر رسالهاي در زمينه موسيقي از ابن سينا به دست آمد، ميتوان آن گزاره را تصديق كرد، ولي اگر چنين رسالهاي به دست نيامد، نميتوان آن را تكذيب كرد، چنان كه نميتوان آن را تصديق كرد. در فرض دوم با اينكه تجربهاي بر صدق يا كذب آن انجام نپذيرفته، ولي احتمال صدق و كذب دارد و چون به گفته آنان نيز، صدق و كذب فرع معنيداري است، پس چنين گزارهاي معنيدار است، ولي فاقد تجربه. آيا ميتوان گزارههايي را مانند: « در چالههاي فضايي، جاندار وجود دارد»؛ در «هسته اتم غير از عناصر شناخته شده، عنصر ديگري وجود دارد»؛ «انسان تحت تربيت موجودات فضايي قرار دارد»، كه از سويي شخصياند و از سوي ديگر تجربهاي بر صدق يا كذب آنها وجود ندارد بيمعني خواند؟ گزارههاي شخصي متافيزيكي نيز همينگونه است: «خدا وجود دارد»؛ «من روح دارم»؛ «جهان ديگري غير از جهان طبيعت وجود دارد»؛ «بهشت يا جهنم وجود دارد»،همانند گزارههاي ياد شده، تجربه حسي ناشده است.
در مورد گزاره دوم (رساله عشق) عكس آنچه گفته شد، كاربرد دارد. اگر رساله عشق از ابن سينا به دست آمد، گزاره ياد شده تكذيب شده است، ولي به دست نيامد، نه تكذيب شده است و نه تصديق، ولي احتمال صدق و كذب دارد و به همين دليل، معني دارد. پس اگر گزارههاي شخصي، خواه تجربه بر صدق يا كذب خود داشته باشندو
خواه نداشته باشند ، معنيدار است، گزارههاي سلبي شخصي متافيزيكي مانند: «خدا شريك ندارد»؛ «خدا جسم نيست» نيز هر چند تجربه حسي نشده است، معني دارد.
دسته دوم گزاره ها يعني گزاره هاي جزئي يا وجودي نيز همين گونه است. اگر گفته شود «برخي اروپائيان باهوشاند»، يافتن يك اروپايي باهوش، تجربه اي بر صدق آن است و نشان ميدهد كه اين گزاره صادق است، ولي نيافتن آن، دليل بر كذب گزاره ياد شده نيست. در اين صورت گزاره ياد شده، در عين حال كه فاقد تجربه است، باز هم احتمال صدق و كذب دارد. به طور كلي اگر چنين گزارههايي كه تجربه ناشده است، بي معني باشد، لازمه اش اين است كه گزاره هاي جزئي تجربه ناشده كه احتمال صدق و كذب داشته باشد،نداشته باشيم و لازم آيد كه چنين گزاره هايي كه تجربه نشده است و بي معني است پس از يافتن شاهد بر صدق آن، معني دار شود، در حالي كه بي معني بود. آيا گزاره هاي به كار رفته از اين نوع ـ كه معني داري آن وابسته به تجربه صدق آن است ـ در ذات خود با معني است يا بي
معني؟ اگر بي
معني است، ممكن نخواهد بود كه با يافتن تجربه صدق، معني
دار شود و اگر معني
دار است، ممكن نخواهد بود به خاطر نيافتن تجربه صدق آن، بي
معني شود. خود اين گزاره، جداي از تجربه چگونه است؟ شنونده پيش از تجربه كردن آن، چه ادراكي نسبت به آن دارد؟ درك معني
داري و محتمل صدق و كذب بودن و يا بي
معنايي؟
و نيز اگر گفته شود: «برخي از اروپائيان باهوش نيستند»، يافتن يك فرد كودن، صدق آن گزاره را اثبات ميكند، ولي نيافتن چنين افرادي دليل بر كذب آن نيست. آيا چنين گزارهاي بي
معني است؟ اگر چنين باشد، نبايد احتمال صدق و كذب داشته باشد و حال آنكه دارد و نبايد شنونده يا پژوهشگر در پي اثبات يا ابطال آن باشد و حال آنكه چنين نيست. پس تجربه شدن يا نشدن ارتباطي به معني
داري آن ندارد.
دسته سوم گزارهها يعني گزارههاي كلي نيز از طريق تجربه اثبات
پذير نيستند؛ اگر چه ابطال
پذير هستند. اگر گفته شود: «همه انسانها فانياند»، تجربه كردن افرادي كه فاني باشند، نشان
دهنده صدق آن گزاره نيست، ولي يافتن فردي كه فاني نباشد، نشانگر كذب آن گزاره است. اگر گفته شود: «هيچ انساني ماندگار نيست»، اين گزاره نيز از طريق تجربه تصديق
پذير نيست؛ اگر چه ممكن است تكذيب
پذير باشد. يافتن يك انسان ماندگار، نشان دهنده كذب آن تجربه است، در حالي كه نيافتن آن نشان صدق نيست.
پس در همه اقسام گزاره
ها به رغم فقدان تجربه، احتمال صدق و كذب گزاره
ها باقي است و اين نشان
دهنده معني
داري قضاياي تجربه
ناشده، بلكه تجربه
ناپذير است و نيز به رغم وجود تجربه، صدق و كذب آن گزاره، معين نيست، چنان كه نيافتن رساله عشق ابن سينا يعني فقدان تجربه، دليل صدق گزاره مربوط به آن نيست، چنان كه دليل كذب آن هم نيست. در چنين قضايايي با فقدان تجربه، احتمال صدق و كذب آن باقي است. وجود تجربه فقط آن را تعيين ميكند. در گزارههاي بعدي نيز به همانگونه است كه گفته شد. حاصل بحث از اين قرار است:
قضيه شخصي ايجابي: صدق آن با تجربه اثبات ميشود نه كذب آن.
قضيه شخصي سلبي: كذب آن با تجربه اثبات ميشود نه صدق آن.
قضيه جزئي ايجابي: صدق آن با تجربه اثبات ميشود نه كذب آن.
قضيه جزئي سلبي: صدق آن با تجربه اثبات ميشود نه كذب آن.
قضيه كلي ايجابي: كذب آن با تجربه اثبات ميشود نه صدق آن.
قضيه كلي سلبي: كذب آن با تجربه اثبات ميشود نه صدق آن.
و چنين نيست كه صدق و كذب گزاره
ها وابسته به تجربه باشد. شايان يادآوري است كه ممكن است برخي از گزارههاي شخصي با تجربه هم صدق آنها اثبات شود و هم كذب آنها؛ اگر چه اين امر فراگير نيست.
تركيب ديگري از گزارهها يا احكام وجود دارد كه با تجربه نه اثبات
پذير است و نه ابطال
پذير؛ مانند: «برخي انسانها همه چيز را مي
فهمند». تجربه چنين چيزي را ابطال نميكند؛ زيرا اگر چه ما نيافته
ايم كسي را كه همه چيز را بفهمد، ولي ممكن است وجود داشته باشد، چنان كه با تجربه
چنین امری قابل اثبات نیست؛ زیرا نه فقط چنین چیزی تجربه
نشده است ، بلکه تجربه ناپذیر است. بدين
خاطر كه اگر تجربه كننده بخواهد آن را تجربه كند بايد خود نيز همه چيز را بداند تا مورد تجربه، آزموده شود. چنين قضيه
اي در عين حال كه تجربه
ناپذير است، ولي احتمال صدق و كذب دارد. چنين قضايايي كه هم جزئي
اند و هم كلي، به خاطر جزئي بودنشان، با تجربه تكذيب نمي
شوند و به خاطر كلي بودنشان، با تجربه تصديق نمي
شوند. چنين قضايايي با اينكه داراي معني هستند و احتمال صدق و كذب دارند، ولي نه تصديق
پذيري تجربي دارند و نه تكذيب
پذيري تجربي.
مانند آن است گزاره: «هر انساني برخي چيزها را نمي
فهمد». تجربه نه ميتواند چنين گزينه
اي را اثبات كند نه ابطال؛ زيرا نيافتن انساني كه همه چيز را بفهمد، اين گزاره را تأييد نميكند، پس تصديق
پذير نيست. و يافتن انساني كه همه چيز را بفهمد نيز منطقاً محال است (چنان كه گفته شد)؛ زيرا كسي مي
تواند بگويد كه انسان مورد نظر همه چيز را مي
داند كه خود او همه چيز را بداند تا بتواند در مورد فرد مورد نظر، داوري كند كند كه همه چيز را مي
داند؛ پس چنين گزاره
اي تكذيب
پذير نيست، يا اينكه در معني داشتن آن هيچگونه شكي روانيست.
4ـ
آيا اصول و بنيانهاي علوم طبيعي به وسيله تجربه قابل تصديق است يا نه؟ بر فرض مثبت بودن پاسخ آيا تصديق آنها نياز به تجربه دارد يا نه؟ دست كم ميتوان گفت كه در مورد پاسخ مثبت به اين پرسش توافق عمومي ميان دانشمندان وجود ندارد و از اين گذشته، دليل منطقي بر آن اقامه نشده است. به گفته آينشتين، فيزيك يك دستگاه منطقي تكامل
يابنده است كه براي اصول بنيادين آن نيازي به آزمايش نيست.
5ـ
تجربه نميتواند تعيين كننده صدق و كذب گزارهاي باشد؛ زيرا اگر تجربه معيار صدق و كذب باشد بدينمعني است كه نظريه و گزاره علمي قطعي است و حال آنكه كمال
پذيري، بلكه تغييرپذيري از ويژگيهاي گزاره
هاي علمي است و اين ويژگي، اعتبار تجربه را مورد ترديد قرار ميدهد.
تاريخ علم، نشان دهنده دو امر است:
1ـ تغييرپذيري نظريه
هاي علمي.
2ـ اعتبار و كارآيي نظريات علمي در دوره
اي از تاريخ.
با اينكه هر نظريه علمي در دوره اعتبار و كارآيي خود، با تجارب همسو، سازگاري دارد و مجرب و درست به نظر ميرسد، همان نظريه، در زماني ديگر، ناقص و ناكارآمد، بلكه كاذب تلقي ميشود و حال آنكه اگر تجربه نشان صدق نظريه
اي باشد، از آنجا كه نظريات از چنين نشاني بي
بهره نيستند، پس نبايد هيچگاه تغيير يافته يا بي
اعتبار گردند. پس تجربه حتي از اثبات صدق و كذب گزاره
هاي علمي و فيزيكي به طور قطعي ناتوان است تا چه رسد به اثبات صدق يا كذب گزارههاي نقلي و متافيزيكي. معني
داري و بي
معنايي گزاره
ها هم خارج از موضوع خواهد بود.
علم به مفهوم امروزي آن با تصديق
پذيري مطلق، متناقض نيست؛ زيرا اگر يكبار و براي هميشه گزاره
هاي دانش تصديق شوند، قطعي خواهند بود و اين برابر است با ايستايي علم كه بر خلاف مشاهده تجربي يقيني است.
6ـ
خود اصل اثبات
پذيري، اصلي متافيزيكي است؛ نه با تجربه اثبات
پذير است و نه گزارهاي منطقي ـ رياضي است. مكتبي كه اساس آن، متافيزيكي است، چگونه مي
تواند متافيزيك را نفي كند. نفي متافيزيك در واقع نفي خود اين اصل است. البته برخي از پوزيتيويستها آن را توصيه يا دستورالعمل نام نهاده
اند كه از مشكل آن نمي
كاهد. برخي ديگر آن را تعريف ولي نه دل خواهانه دانسته
اند. در هر صورت اگر توصيه يا تعريف باشد توصيه
ها و تعاريف جانشين امكانپذير است.
7ـ
با تجربه حتي نمي
توان وجود جهان
هاي فيزيك ديگر را نفي كرد تا چه رسد به متافيزيك. جاي بسي شگفت است كه جهان فيزيك همانند يا غير همانند را با ابزار حس و تجربه كه در خور آن است نميتوان نفي كرد، ولي متافيزيك را با ابزاري كه با آن هيچ خورندي ندارد، بتوان نفي كرد.
8ـ
پوزيتيويسم پرسشهاي بزرگ سرنوشت انساني را ناديده ميگيرد و در برابر مسائل انساني، رنج، اخلاق و مذهب حرفي براي گفتن ندارد.
9ـ
نظريه
هاي علمي داده
هاي تجربه خام نيست و بهره ذهني آن به هيچ وجه قابل چشم
پوشي نميباشد. همه فيلسوفان صالح علم و حتي بزرگترين دانشمندان فيلسوف اين سده همچون: آينشتين، بوئر و شرودينگر اذعان كردهاند كه هيچ راه مستقيمي وجود ندارد كه بر طبق آن، از دادههاي مشاهده حركت كنيم و به نظريه
هاي علمي برسيم. اين سخن كه علوم تجربي فارغ از عنصر ذهني انساني است نياز به اثبات دارد؛ زيرا به طور مسلّم، علوم خاص، همگي بر اصول و مباني مفروض مبتني
اند كه خود آن مباني غير قابل اثبات به برهان عقلي
اند، تا چه رسد به برهان شهود تجربي. بسياري از كشفيات تجربي مديون حدس و الهام و فراست بوده است نه حاصل تجربه مطلق و اين نكته نشان دهنده اين است كه فقط تجربه نيست كه مودي به علم است، بلكه امور ديگر هم دخالت دارند.
10ـ
صدق و كذب فرع معني
داري است. تا معناي گزاره
اي احراز نشود، تحقيق صدق و كذب هيچ قضيه
اي را چه با كمك منطق و چه با تجربه نمي
توان آغاز كرد و يا از صدق و كذب آن آگاه و مطمئن شد. و از اينكه گزارههاي متافيزيكي مورد داوريهايي از اين نوع (تأييد يا تكذيب) واقع شدهاند، معلوم ميشود كه اين گزاره
ها معني دارند.
11ـ
هيچ قضيه كلي نمي
تواند تجربي باشد و هيچ قضيه تجربي نمي
تواند كلي باشد و از آنجا كه كسب نتيجه كلي از قياسي ممكن است كه هر دو مقدمه آن كلي باشد، پس براي نفي يا اثبات قضاياي كلي، قياس عقلي ـ منطقي تشكيل نمي
شود و در اين صورت اگر تصديق و تكذيب وابسته به تجربه باشد و تجربه مفيد كليت نيست، پس معرفت كلي نسبت به هيچ امري به دست نمي
آيد. شليك، رهبر حلقه وين، به عمق اين ايراد توجه داشت؛ از اين رو مي
گفت: قوانين طبيعي و علمي، خودشان قضيه نيستند، بلكه بايد آنها را به عنوان دستورالعملي براي تركيب گزاره
هايي كه پديدارهاي جزئي تجربي را پيش
بيني يا توصيف مي
كنند در نظر گرفت. كارناپ نيز براي حل مشكل ميگفت: قوانين علمي، خصلت فرضيه را دارند. آير و برخي ديگر براي رفع مشكل، تحقيق
پذيري را به شكل خفيف آن (تأييدپذيري) مطرح مي
ساختند.
بگذريم كه اگر گزاره
اي از كلمات متعارف و شناخته شده تشكيل شده و قواعد دستور زباني را رعايت كرده باشد، معني
دار است، حتي اگر محال باشد و كاذب. مهمل
گويي كار آساني نيست و نمي
توان با آن چند جمله به وجود آورد، تا چه رسد به كتابها و فرهنگهاي غني.
فهرست منـابع
بازگشت به صفحه مقالات
ـ آير،
زبان، حقيقت و منطق
، ترجمه بزرگمهر، انتشارات علمي دانشگاه صنعتي.
ـ اديب
السلطاني،
رساله وين
، مركز ايراني مطالعه فرهنگها، 1359 ش.
ـ آرن نائس،
كارناپ
، ترجمه بزرگمهر، شركت سهامي انتشارات خوارزمي، 1352 ش.
ـ ايان باربور،
علم و دين
، ترجمه خرمشاهي، مركز نشر دانشگاهي، 1362 ش.
ـ بزرگمهر منوچهر،
حلقه وين
، شركت سهامي انتشارات خوارزمي.
ـ پل فولكيه،
فلسفه عمومي
، ترجمه دكتر مهدوي، دانشگاه تهران، 1366 ش.
ـ خرمشاهي،
پوزيتيويسم منطقي
، انتشارات علمي و فرهنگي، 1361 ش.
ـ علامه حلي،
الجوهر النضيد
، انتشارات بيدار، 1410 ق.
- Edel, A., Science and the Structure of Ethics, 1961, vol.2, n.3.
- Hempel, C., Fundamentals of Concept Formation in Empirical Science, 1952, vol.2, n.7.
- Morris, C., Foundations of the Theory of Signs, 1938, vol.1, n.2.
- Charls, W., Morris, C., Logical Positivism, Pragmatism and Scientific Empiricism, Paris, 1937.
- Sharlton, D.G., Positivist Thaught Infrance During the Second Empire, Oxford, 1959.
- Brunswik, E., The Conceptual Framework of Psychology, 1952, vol.1, n.10.
- Frinlay-Freundlich, E., Cosmology, 1951, vol.1, n.8.
- Nagel, E., Principles of the Theory of Probability, 1938, vol.1, n.6.
- Mainx, F., Foundations of Biology, 1955, vol.1, n.8.
- Frank, P., Modern Science and It’s Philosophy, Cambridge, 1949.
- De Santillana, G. and Zilsel, E., The Development of Rationalism and Empiricism, 1941, vol.2, n.8.
- Tintner, G., Methodology of Mathematical Economics and Econometrics, 1968, vol.2, n.6.
- Feigl, H., Neurath, O. and Carnap, R., Wissen Schafteliche Weltauffassung. Der Wiener Kreis, 1929.
- Hempel, C., Aspects of Scientific Explanation, New York, 1965.
- Feigl, H. and Brodbeck, M., Readings in the Philosophy of Science, New York, 1953.
- Hume, D., Inqiery Concerning Human Understanding.
- Dewey, J., Theory of Valuation, 1938, vol.2, n.4.
- Joerdrnsen, J., The Development of Logical Empiricism, 1951, vol.2, n.9.
- Waston, J., Comte, Milland Spencer, An Autline of philosophy, Glasgow & New York, 1895.
- Woodger, J., The Technique of Theory Construction, 1949, vol.2, n.5.
- Bloomfield, L., Linguistic Aspects of Science, 1938, vol.1, n.4.
- Stephen, L., The English Utilitarian, 3 vols, London, 1900.
- Block, M., The Unity of Science, London, 1934.
- Schlick, M., Die Wende der Philosophine, in Erkenntnis, 3, 1932.
- ---, Positivimus und Realismus, in Erkenntnis, 3, 1932.
- ---, uber das fundement der Erkenntis, in Erkenntnis, 4, 1934.
- Neurath, O., Foundations of Social Sciences, 1944, vol.2, n.1.
- ---, Bohr, N., Dewey, J., Russell, B., Carnap, R., Morris, C., Encyclopaedia and Unified Science, 1938, vol.1, n.1.
- Edwards, P., Encyclopaedia, Macmilan Publishing co.1972, v.5.
- Frank, P., Foundations of Physics, 1946, vol.1, n.7.
- Philosophy and Science, vol.3, no.4, 1936.
- Carnap, R., Foundations of Logic and Mathematics,1938, vol.1, n.3.
- ---, Logical Empiricist, 1975.
- George, R., Logical Srtucture of the World, London,1965.
- Kuhn, T., The Stucture of Scientific Revaluations< 1962, vol.2, n.2.
- Uebel, T., Overcoming Logical Positivism from within, Amstersdam, 1992.
-Lwnsen, V., Procedures of Empirical Sciences, 1938, vol.1, n.5.
- Simon, W.M., European Positivism in the Nintheenth Centuary, Ithaca, N.Y. 1963.